تبلیغات
نصرا...سکرتر
پنجشنبه 29 اسفند 1387  01:44 ق.ظ
توسط: MM

نوشتن درباره‌ی این موضوع واکنش‌های متفاوتی داشت: که خواندن‌اش برای بچه‌ها مناسب نیست. که حرمت‌ها شکسته می‌شود و مردم بد برداشت می‌کنند و پیشنهاد شد که نظرها بسته شود و غیره. و البته من کار خودم را ادامه می‌دهم.

من می‌خواهم موشکافانه توضیح بدهم که وقتی معلمی دست گردن دانش‌آموز می‌اندازد و برای‌اش حرف می‌زند یا نمی‌زند دقیقاً چه اتفاقی می‌افتد. تمام سعی‌ام را می‌کنم که این رابطه‌ی تقریباً پیچیده را به چالش بکشم و زوایای پنهان‌اش را آشکار کنم. اصلاً فکر نمی‌کنم خواندن این‌ها برای بچه‌هایی که اکثراً درگیر این رابطه هستند بد باشد. ما انسان‌های ریاکاری هستیم. ما صبح تا عصر و گاهی عصر تا شب و حتی گاهی شب تا صبح مشغول کاری هستیم و بعد دوست نداریم درباره‌اش صحبت شود. چیزهایی به عنوان ادب و حیا و حرمت‌ها را ساخته‌ایم برای جلوگیری از به گفت‌وگو کشیده شدن کارهای‌مان. شاید احساس می‌کنیم وقتی درباره‌ی کارهای‌مان صحبت نشود بد نیستند.

جالب است که یک بچه را که در این رابطه به عنوان یک طرفِ درگیر (اگر نخواهیم بگوییم طرفِ مغلوب) است از دانستن چون و چرای این رابطه منع کنیم. [و کماکان رابطه را ادامه دهیم.]  من نافی ادب نیستم. و در این نوشتار هم تمام سعی‌ام را می‌کنم که بی‌ادبی نکنم. [هرچند گاهی اوقات خیلی سخت است!] ولی فکر می‌کنم نوشتن و تحلیل این رابطه بی‌ادبی نیست. ادب بیشتر به کنترل اعمال انسان ربط دارد تا نوشتن درباره‌ی آن‌ها.

اما چرا می‌نویسم؟ من، هم به عنوان دانش‌آموز و هم به عنوان معلم، در دو طرف این رابطه درگیر بوده‌ام. و حس می‌کنم که این رابطه آن‌طور که باید تحلیل نشده است. در این رابطه‌ی پیچیده بدن‌ها و ذهن‌ها درگیر هستند. مطمئناً تحلیل این رابطه بدون در نظر گرفتن بدن‌ها یا ذهن‌ها تحلیل کاملی نخواهد بود و همه‌ی سعی من همین است که بتوانم بدن‌ها و ذهن‌ها و رابطه‌ی بین آن‌ها را با دقت بیشتری نگاه کنم. من فکر می‌کنم، و سعی می‌کنم روشن کنم، که بچه‌ها در این رابطه به شدت آسیب می‌بینند. و البته منظورم از آسیب بیشتر مطابق با چیزی است که فیلسوفان اگزیستانسیالیست، مثل سارتر، هیدگر، دواین هوبنر و غیره تعریف می‌کنند؛ نه عقده‌های جنسیتی آن‌طور که فروید می‌گوید.

در این پرسشِ مجدد از بچه‌بازی از آرا و بیشتر از آن از نحوه‌ی نگاه کردن کسانی مثل فوکو و نیچه و هم‌چنین از مشورت مستقیم و غیرمستقیم روان‌پزشکان و مشاوران امور مربوط به نوجوانان و معلمان پرسابقه و لیست بلندبالای خاطرات و شنیده‌های‌ام استفاده می‌کنم و البته تمام سعی‌ام را می‌کنم که خاطرات را به شکلی روایت کنم که کسی از لابه‌لای خاطرات شناخته نشود. به علت این شکلِ روایت از خاطره‌ها و چیزهای دیگر دوست دارم اگر کسی وارد بحث می‌شود به جای مناقشه در مثال‌ها به اصل مطلب توجه کند. شاید شما فکر کنید که خاطره‌ای را جعل یا تحریف کرده‌ام و البته من هیچ مدرک مستندی از این خاطره‌ها ندارم. البته اگر حافظه‌ام دچار مشکل نشده باشد یا راویان دستِ اول درباره‌ی خودشان دروغ نگفته باشند تمام‌شان حقیقت دارند.

موضوع دیگری که دوست دارم درباره‌اش بنویسم این پرسش است: آیا یک یا چند هژمونی یا باور نسبتاً همه‌گیر یا اخلاق مشترک بین فارغ‌التحصیلان مدرسه‌ی علامه‌حلی - مدرسه‌ای که منبع اصلی من برای نوشتن است - و کلی‌تر از آن در بچه‌هایی که با شیوه‌ای تقریباً یک‌سان با این مدرسه در مدرسه‌های غیرانتفاعی دیگر آموزش می‌بینند وجود دارد یا نه؟ و این‌که فکر می‌کنم گفتمان‌های زیادی در مدرسه‌ها [مدرسه‌هایی که ذکر شد] درباره‌ی این شکل از سکسوالیته وجود دارد که به شکلی هدف‌مند اصل ماجرا را پنهان می‌کند و به بازتولید آن در نسل‌های بعدی می‌انجامد.

و از همه‌ی کسانی که این‌جا را می‌خوانند صمیمانه درخواست دارم با شرکت در این بحث به روشن‌تر شدن موضوع کمک کنند.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
شنبه 24 اسفند 1387  11:26 ق.ظ
توسط: MM

یونانی‌ها (در دوره‌ی اوج فلسفه) انسان‌های رُک، صریح، بی‌پروا و صادقی بودند. آنان خیلی راحت و بدون رودربایستی یا ریا سخن می‌گفتند. یکی از مصداق‌های این رُک بودن یونانی را در رساله‌ی زیبا و ادیبانه‌ی میهمانی افلاطون [مجموعه آثار افلاطون، ترجمه‌ی لطفی، جلد 1] می‌توان دید. در این رساله جمعی از دوستان در شب‌نشینی خود درباره‌ی اروس، خدای عشق، سخن می‌گویند. قبل از صحبت‌های سقراط (در اواخر میهمانی) که درباره‌ی حقیقت‌طلبی و نیازمندی اروس است، مسیر صحبت درباره‌ی چیزی است که شاید بتوان به آن سکسوالیته گفت.

البته سکسوالیته اصطلاح جدیدی است و این تلقی که دوستان سقراط درباره‌ی سکسوالیته (آن‌طوری که ما امروز می‌فهمیم) گفت‌و‌گو می‌کنند ساده‌لوحی است. ولی از آن‌جایی که عشقی که سقراط از آن صحبت می‌کند با عشقی که قبل از او در میهمانی مطرح می‌شود متفاوت است این کلمه را برایش جعل کرده‌ام. سقراط در اواخر گفت‌وگو درباره‌ی ماجرای اسطوره‌ایِ به دنیا آمدن اروس صحبت می‌کند و این‌که عشق زاده‌ی الهه‌ی نیازمندی و خدای جست‌وجو در روز تولد الهه‌ی زیبایی است و برای همین همیشه نیازمند است و در جست‌وجوی زیبایی. اما قبل از این صحبت‌ها درباره‌ی عشقِ دیگری صحبت می‌شود که شاید بتوان آن را سکسوالیته ترجمه کرد.

دوستان سقراط در ابتدای گفت‌وگو درباره‌ی دو نوع عشق (سکسوالیته) صحبت می‌کنند. عشق جسمانی و عشق روحانی. عشق جسمانی رابطه‌ با زن است. لذت بردن از زیبایی زن و به دنیا آوردن بچه. عشق روحانی رابطه با نوجوانان است. در این رابطه مخاطب به جای بدن، ذهن و فکر نوجوان است و چیزی که تولید می‌شود افکار جدید است. حاضران در شب‌نشینی همه اذعان دارند که این عشق روحانی والاتر از عشق جسمانی است. [بد نیست به این اشاره شود که در آن زمان زنان جزو انسان‌های صاحب اندیشه و اندیشنده به حساب نمی‌آمدند. و منظورشان از نوجوانان هم فقط پسربچه‌ها است.]  آنان برای سکسوالیته سه شأن قائل می‌شوند: لذت بردن و تولید کردن و تأثیر گذاشتن. و به همین خاطر این دو سکوالیته را دو جنبه از یک چیز می‌دانند. که دومی شریف‌تر از اولی است. و مثلاً بحث می‌کنند که بچه باید ریش درآورده باشد (به سن بلوغ رسیده باشد) تا شائبه‌ی لذت جسمانی در میان نباشد. و البته رُک بودنشان باعث می‌شود که بعدش بگویند اگر بچه‌ای باشد که هم ذهن آماده‌ای داشته باشد و هم بدن زیبایی خیلی بهتر است. در انتهای صحبت هم آلکبیادس در مستی خاطره‌ای از سقراط تعریف می‌کند: در هنگام جوانی و زیبایی یک شب را در کنار سقراط تا صبح می‌خوابد، به انتظار رابطه‌ی جنسی. سقراط هم تا صبح همانند یک پدر کنار او می‌خوابد و او از این‌جا می‌فهمد که سقراط به جای بدن او در کارِ ذهن اوست. [و سقراط را تحسین می‌کند.]

بچه‌بازی در یونانِ آن روزها امر متداول و به گواهی تاریخ خیلی وقت‌ها هم با رابطه‌ی جسمانی همراه بوده است. چنان‌چه در همین رساله از پدر و مادرهایی که مانع ارتباط بچه‌هایشان با آدم بزرگ‌ها می‌شدند شکایت می‌شود و به این مسئله اشاره می‌شود که در کشورهایی مثل ایران این رابطه مذموم است؛ در حالی که بهترین نوع رابطه است. نکته‌ی جالب این است که در این رساله خیلی حرفی از وظیفه‌ی انسانی و تربیت نسل آینده و مفید بودن و مانند این‌ها زده نمی‌شوند. البته آن‌ها قبول دارند که این رابطه (بچه‌بازی) باعث انتقال مفاهیم از نسلی به نسل دیگر می‌شود. (تقریباً اصلی‌ترین راه انتقال مفاهیم در آن زمان) و کار مفیدی است. ولی لذت و تولید را (که امر مشترک تمام سکسوالیته‌ها است) هدف اصلی می‌دانند.

در این رساله نوع سومی از سکسوالیته هم مطرح می‌شود: رابطه با جامعه. در این رابطه هم مانند دوتای قبلی [زن و بچه] هم لذت وجود دارد و هم تولید و تأثیر. یک انسان می‌تواند با فکر و ایده‌ی جدید روی جامعه تأثیر بگذارد و مسیر حرکت آن‌ را اصلاح کند و علاوه بر تولید محتوای اجتماعی جدید لذت هم ببرد. این رابطه هم‌جنس دو رابطه‌ی قبلی و شریف‌تر از آن‌ها است. این‌جا هم انسان در ارتباط با جامعه و تأثیر گذاشتن روی آن لذت می‌برد.

شاید اگر سکسوالیته [یا عشق یا هر اسم دیگری، اسم‌ها بازی نمی‌کنند!] را چیزی بدانیم که تولید می‌کند، تأثیر می‌گذارد و لذت‌بخش است چیزهای دیگری را هم بتوانیم به این لیست اضافه کنیم: نوشتن، نقاشی کردن، فیلم ساختن و...

رابطه با جامعه کار مشکلی است. نیاز به قدرت فکری زیادی دارد و کار هر کسی نیست. مخصوصاً در ایران، که جدا از همه‌ی مشکلات، سانسور و تفتیش عقاید هم در کار است. در کشور ما رابطه با زن هم وضع بهتری ندارد. غیر از ازدواج [دائم!] تقبیح شده است و ازدواج هم گران است. (هم مالی، هم مسئولیتی و هم معنوی) و در این میان چیزی که ارزان است و نیاز به قدرت ویژه‌ای هم ندارد بچه‌بازی است.

این نوشته مقدمه‌ای است بر نوشتار مفصلی درباره‌ی بچه‌بازی در مدرسه‌های ایران.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
شنبه 3 اسفند 1387  07:11 ق.ظ
توسط: MM

http://secreter.files.wordpress.com/2009/02/finemihanblogcom_1_62618110xml1.import


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
شنبه 3 اسفند 1387  07:06 ق.ظ
توسط: MM

http://secreter.files.wordpress.com/2009/02/finemihanblogcom_1_62618110xml.import


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
سه شنبه 22 بهمن 1387  11:20 ق.ظ
توسط: MM

یعنی می‌شه امسال سال آخری باشه که این مردک داره شر و ور می‌بافه؟


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
شنبه 19 بهمن 1387  01:43 ق.ظ
توسط: MM

هر انسانی در جهانی است. هیچ انسانی بدون جهان داشتن امکان هستی ندارد. منظورم از جهانْ دنیا نیست. جهان یعنی مجموعه‌ی زبان، فرهنگ، ارزش‌ها، اصطلاح‌ها، شعرها، فکرها، افسانه‌ها، رسم‌ها و تمام چیزهایی که پیرامون انسان را فراگرفته‌اند. انسان خارج از این جهان انسان نیست. تمام فعالیت‌های انسان در جهان انجام می‌شود. برای همین است که هیدگر انسان را دازاین (هستی در این‌جا/آن‌جا) می‌خواند. این جهان‌ها هم به سادگی ایجاد نمی‌شوند. حاصل سال‌ها زندگی هستند. هیدگر معتقد است که هر جهانی از پاسخی که مردم آن به پرسش از هستی می‌دهند شکل می‌گیرد. این‌جا محلِ این بحث نیست. به هر حال، این جهان‌ها، به هر طریقی که ایجاد می‌شوند، تفاهم انسانی را ممکن می‌کنند.

هر انسانی در جهانی بزرگ می‌شود، به بلوغ می‌رسد، و بعد از آن است که می‌تواند جهان‌اش را ببیند، آن را نقد کند، و شاید ترک‌اش گوید. این جهان‌ها البته صلب نیستند. تغییر می‌کنند، تأثیر می‌گیرند، گسترش پیدا می‌کنند ولی مبادی‌ای (آغازگاه‌هایی) دارند که ثابت است. یعنی چیزهایی که یک جهان با آن‌ها شکل گرفته است. که به قول هیدگر، پاسخِ پرسش از هستی است. [به نظر هیدگر نقش هستی در این میان انفعالی نیست. هستی انسان را فرامی‌خواند.]

به لطف تکنولوژی و گسترش ارتباطاتْ جهانی شکل گرفته است که دهکده‌ی جهانی خوانده می‌شود. دهکده‌ی جهانی یک جهان است که شمار ساکنان‌اش روز به روز زیادتر می‌شوند. این جهانْ یک جهان میان‌مایه است و مردمانش هم. وقتی می‌خواهیم مبادی و فرهنگ و... این جهان را لیست کنیم، این لیست به زحمت به چند صفحه می‌رسد. مردم این جهان -که اکثراً از جهان‌های دیگر به این جهان مهاجرت کرده‌اند- میان‌مایه هستند. همه چیز در این جهان تعریف یک خطی دارند. مثلاً وقتی در ارکات یا فیس‌بوک در کنار نام و رشته‌ی دانشگاهی و گرایش سیاسی و دین و میزان پای‌بندی به دین و این چیزها را تیک بزنند، تمام دایره‌ی وجودی خود را آشکار کرده‌اند. شاید برای تعریف لیبرال در فرهنگ انگلیسی مجبور باشی که کتاب‌ها بنویسی. چرا که حاصل کار نسل‌ها نویسنده و شاعر و فیلسوف و رزمنده و رهبر و غیره است. ولی تعریف این واژه در دهکده‌ی جهانی یک خط بیشتر نمی‌شود. و برای همین هم تمام انسان‌های لیبرال این دهکده دقیقاً مثل هم هستند. و انسان‌های فمینیست این دهکده (مثلاً در مقایسه با جنبش فمینسیم در جهان بزرگ فرانسوی) همه یک جور هستند. و این همان گله‌ی انسان‌های میان‌مایه است که نیچه از آن انتقاد می‌کرد.

برای همین است که این جهان نه گوته دارد، نه شکسپیر، نه حافظ، نه هومر، نه تولستوی و همینگوی. ارزش والای این جهان تکنولوژی است. هنر و روابط انسانی هم در سایه‌ی تکنولوژی شکل می‌گیرند. مردم این دهکده هم با شهوت سیری‌ناپذیری به دنبال این قطار پرشتاب در حرکت‌اند. و گیگابایت‌ها و مگاپیکسل‌ها و مگاهرتزها و نانومترها و کیلومتربرساعت‌ها هستند که این مردم را به کار کردن و پول خرج کردن وامی‌دارند. این‌جا باید متذکر بشوم که دهکده‌ی جهانی با مدرنیته متفاوت است. مدرنیته صاحب نویسنده و هنرمند و فرهنگ است. نیچه انسان‌های مدرن را میان‌مایه می‌خواند و نمی‌دانم اگر انسان‌های این دهکده را می‌دید به چه نامی می‌خواندشان.

دهکده‌ی جهانی مختص یک مکان جغرافیایی نیست. چرا که اصلاً شاه‌کلیدش ارتباطات است. برای همین است که خیلی از کودکانی که در فرانسه و امریکای لاتین و اسپانیا و ایران و چین و... بزرگ می‌شوند به جای جهان زادگاه‌شان در این جهان جدید رشد می‌کنند. بچه‌هایی که هری پاتر می‌خوانند و لاست می‌بینند و رزیدنت اویل بازی می‌کنند و جیمز بلونت گوش می‌دهند نه ایرانی هستند، نه امریکایی، نه هندی. همه ساکنان این دهکده‌ی جهانی هستند.

چینی‌هایی که به امریکا مهاجرت می‌کنند، امریکایی نمی‌شوند. (منظورم از امریکایی شدن زندگی در جهان امریکایی است.) چرا که شناختن یک جهان جدید کار سختی است؛ چه برسد به  وارد شدن به آن. نشدنی نیست؛ ولی جاذبه و قدرت دهکده‌ی جهانی آن‌قدر زیاد است که الجزایری‌هایی که به فرانسه مهاجرت می‌کنند به جای فرانسوی شدن وارد این دهکده می‌شوند. چرا که نوجوانان فرانسوی هم دیگر خیلی فرانسوی نیستند. برای همین است که می‌بینیم بیشتر ایرانی‌هایی که به اروپا و امریکا می‌روند هم همین‌طور می‌شوند. و تفاوت ایرانی‌های مهاجر با هندی‌ها در قورمه‌سبزی خوردن و هفت‌سین ایرانی‌هاست و گیاه‌خوار بودن هندی‌ها. هیچ‌کدام چیز بیشتری را همراه خودشان نمی‌برند. و این قضیه وقتی گسترده‌تر می‌شود که نوجونانی مهاجرت کنند که قبل از مهاجرت هم خیلی هندی یا ایرانی نیستند.

از آن‌جایی که انسان به جز در جهانی نمی‌تواند فکر کند و انسان باشد جهانی که در آن زندگی می‌کنیم اهمیت زیادی دارد. و تا آن را نشناسیم حتی نمی‌توانیم ترک‌اش کنیم. و ترک یک جهان و وارد شدن به جهانی دیگر کار آسانی نیست. و البته چیزی که میان‌مایگی به همراه دارد بی‌جهانی است؛ نه عوض کردنِ جهان.

من حس می‌کنم که بار زرتشت و محمد(ص) و علی(ع) و حافظ و سعدی و مولوی و بیدل و ابن‌سینا و سهرودی و ملاصدرا و هدایت و آل‌احمد و الخ روی دوش‌ام سنگینی می‌کند. حس می‌کنم که در جهانی بزرگ شده‌ام که خیلی دوست‌اش دارم. و فکر می‌کنم این جهان مهجور مانده. رابطه‌مان با مبادی‌مان اگر قطع نشده باشد کم‌رنگ شده. و برای همین است که جهان ایرانی-اسلامی ما از زایش افتاده است. پویا کردن این جهان نیازمند انسان‌های بزرگ زیادی است. و برای همین است که از مهاجرت کردن این انسان‌ها می‌ترسم.

حکومت ایران (تقریباً) همیشه چیز جالبی نبوده است. بزرگان ایران (تقریباً) همیشه از حکومت ضربه خورده‌اند. محدود شده‌اند، تکفیر شده‌اند و یا حتی مثل سهرودی شهید شده‌اند. خیلی زمان‌ها قدرت دست آدم‌های کوچک و احمق بوده و دلیل اصلیِ مهاجرتِ ایرانی‌ها در سال‌های اخیر نیز همین است. مهاجرت ایرانی‌هایی که ایرانی نیستند و به جز جبر جغرافیایی هیچ نشانه‌ی دیگری از ایرانی بودن ندارند دریغ ندارد. آن‌ها قرار نبوده که کاری برای جهان ما بکنند. ساکنان دهکده‌ی جهانی در هر جای جهان که زندگی کنند فرقی نمی‌کند. ولی در ایران نبودن کسانی مثل ابراهیم نبوی و محسن نامجو و نیک آهنگ کوثر و... ضربه‌ی بزرگی برای ایران است. کسانی که ایرانی هستند و ایرانی مانده‌اند و دوست دارند در ایران زندگی کنند. و به خاطر مشکل‌های سیاسی و... از «در ایران بودن» محروم مانده‌اند.

امروز ایرانی خیلی کم پیدا می‌شود. حتی کم‌تر از فرانسوی و انگلیسی. و می‌ترسم که جهان ما هم مثل خیلی جهان‌های دیگر منقرض شود.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
جمعه 11 بهمن 1387  03:35 ق.ظ
توسط: MM

قریب دو هزار سال گذشته است و دریغ از ظهور خدایی جدید

نیچه، کتاب نخست دجال، ج4، ص 235F


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
سه شنبه 8 بهمن 1387  05:06 ق.ظ
توسط: MM

از مهر 81 وبلاگ می‌نویسم (قدیم‌ترها بیشتر) و هر از گاهی که به آرشیو وبلاگم نگاه می‌کنم خیلی خوشحال می‌شوم که آن موقع‌هایم را نوشته‌ام. امروز داشتم نوشته‌ها ونظرهای پارسالم (این‌جا) را می‌خواندم و بلند بلند می‌خندیدم، بغض می‌کردم، دلم تنگ می‌شد، انم می‌گرفت و خیلی احساس‌های دیگر.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :15  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...