تبلیغات
نصرا...سکرتر - مرگ
دوشنبه 26 دی 1384  09:01 ق.ظ
نوع مطلب: (ادبیات! ،) توسط: MM

توضیح: این داستان را قبلا نوشته بودم. از آخرش خوشم نمی‌آمد. حس و حالی بود که آخرش را عوض کنم. حالا هم تقدیم می‌کنم این داستان را به دوستم، حمید حجت. 

مرگ

بیمارستان. اتاق مراقبت‌هاى ویژه. تعدادى آدم سفید پوش بالاى سر یك بیمار – كه پسر جوانى است – سخت در تكاپو هستند. یكى از دكترها هر چند ثانیه یك بار شوك مى‌دهد. از قیافه دكترها مى‌شود فهمید كه حال بیمار اصلا خوب نیست. تقریبا همه مى‌دانند كه همه تلاش‌هایشان بى‌فایده است. بالاخره بعد از نیم ساعت دكتر از شوك دادن دست بر مى‌دارد و با دست به بقیه همكاران خود اشاره مى‌كند كه تمام. یكى از پرستارها با گوشه مقنعه اشكش را پاك مى‌كند. بقیه پرستار‌ها دستگاهها را خاموش مى‌كنند و همه اتاق را ترك مى‌كنند.

بیرون اتاق بستگان مریض جمعند. دكتر كه از اتاق بیرون مى‌آید دورش جمع مى‌شوند. و گریه و زارى. پرستارها انگار عادت دارند به دیدن این صحنه. چند تایى سعى دارند سالن منتهى به اتاق مراقبت‌هاى ویژه را آرام نگه دارند. خوشبختانه حال كسى بد نشده. بعد از یك ربع یا چیزى در این حدود باز دوباره سالن خلوت مى‌شود. همه رفته‌اند. مانى – همان پسر جوان – هنوز گیج است. بدون هیچ حركتى روى تخت دراز كشیده. دارد به این فكر مى‌كند كه اگر مردن این است، خیلى وقت است كه مرده. همیشه دوست داشت مردن را تجربه كند. و حالا كه مرده است حس مى‌كند هیچ چیز جدیدى را تجربه نمى‌كند. انگار كه اصلا چیزى كه تا به حال آن را زندگى مى‌دانست، مرگ بوده. همیشه مرگ برایش چیز مجهول و اسرار آمیزى بود و الآن احساس مى‌كرد عجیب با آن آشنا بوده، بدون اینكه بداند این همدم همیشگى‌اش همان مرگ است.

مینو، خواهر مانى، مى‌گوید:  نمیشه مانى رو هم ببریم خونه؟ پدرش كمى فكر مى‌كند، «تا فردا كه مراسم تدفینه عیبى نداره» مادر هم كمى آرام‌تر مى‌شود: « آره، آره. اینجورى بهتره» 

مینو 18 ساله است و مانى هم 21. خانواده 4 نفرى آنها تا قبل از این حادثه،‌ همیشه زندگى آرامى داشت. وضع مالیشان رضایت بخش بود و مانى و مینو هم بر خلاف اكثر خواهر برادر ها، با هم خوب بودند.

خانه عجیب ساكت است. كسى دل و دماغ ندارد. پدر و مادر مثلا دارند تلویزیون نگاه مى‌كنند و مینو دارد كتاب مى‌خواند. مانى هم روى تختش دراز كشیده است. خیلى سریع ‌تر از آنچه فكرش را مى‌كرد خو گرفته است به مرگ. حس مى‌كند دوست دارد گریه كند. نمى‌داند چرا. این حس هم خیلى‌ برایش آشناست. خیلى وقتها اینجورى مى‌شد. قبل از اینكه دكترها اعلام كنند مرده است. آن‌وقت همینجور كه خوابیده بود اشكهایش از گوشه چشمانش سرازیر مى‌شدند و آرام آرام از گوشه صورتش مى‌لغزیدند پایین. خیلى آرام با وسواس خاصى با انگشتانش اشك‌هایش را پاك مى‌كرد. از این كار خیلى لذت مى‌برد. انگار كه كس دیگرى دارد اشك‌هایش را پاك مى‌كند. بعد هم آرام پشت دستش را مى‌بوسید. این صداى بوسه برایش لذت‌بخش ترین صدا بود. در آن لحظات. انگار كه كس دیگرى. حالا هم همینجورى شده بود. ولى اینبار گریه‌اش نمى‌گرفت. بر خلاف همیشه. و شاید تفاوت مرگ و زندگى همین بود. گریه همیشگى تبدیل شده بود به یك بغض. بى‌اختیار پشت دستش را مى‌بوسد و این صداى‌ بوسه مى‌بردش به چند وقت پیش. حالا اشك‌هایش صورتش را خیس كرده اند.

فردا پدر مانى مى‌آید بیمارستان و گواهى فوت و اینها را از بیمارستان مى‌گیرد. چند ساعت بعد خانواده 4 نفرى آنها در دفتر فروش قبر بهشت‌زهرا جمعند. مسئول فروش پشت میز نشسته است و با تلفن حرف مى‌زند. به مراجعین اشاره مى‌كند كه بنشینند و بعد  از چند دقیقه تلفن را قطع مى‌كند:‌ « خب، مرحوم مانى ملكى. خدا رحمتش كنه.  تسلیت مى‌گم. جوون از دست دادن خیلى سخته...  عرضم به خدمتتون كه قبر شما قطعه 67، ردیف 54 شماره هشته. بگم آمبولانس بیاد مرحوم رو بیاره؟»

« نه. لازم نیست. ما خودمون مانى رو اوردیم. ایناهاش» آقاى ملكى به مانى اشاره كرد و مانى هم سری به تایید تكان داد.  «شوخیتون گرفته آقاى محترم!! من رو بگو كه به خاطر اینكه كار شما راه بیفته همه كارهام رو كنسل كردم. واقعا كه! مثل اینكه همه شما دیوونه اید! شما قبر احتیاج ندارید. تیمارستان میخواین! بفرمایید» مسئول فروش به سمت در رفت و در را باز كرد. « ولى ما گواهى داریم.» « وقت من رو بیشتر از نگیرید. آقا پیمان! راهنماییشون كنید.»

مطب دكتر. آقاى ملكى گواهى فوت را روى میز دكتر مى‌گذارد و مى‌گوید: « این رو كه قبول نكردن. كلى هم مسخرمون كردن و انداختنمون بیرون.» «عجب! البته حق دارن. اینجا ایرانه! شاید تقصیر من بوده. آخه هنوز تو ایران واسه چنین موردهایى گواهى فوت صادر نمى‌كنن. الان خیلى ساله كه تو كشورهاى پیشرفته تو چنین مواردى اجازه دفن صادر میشه.» مادر مانى از روى صندلى بلند شد: « من كه گیج شدم. شما میگین مرده. اونا میگن نمرده! الان هم كه میگین تو كشورهاى پیشرفته مرده، اینجا نمرده. مردن، مردنه دیگه. اینجا و اونجا این و اون نداره كه.»

دكتر به خانم ملكى گفت بشینه :« ببینید. وقتى جسم آدم مریض میشه، میره دكتر. دوا و درمان میكنه. دارو مى‌خوره. اگه نیاز باشه عمل جراحى میكنه. یا خوب میشه یا متاسفانه مى‌میره. جسمش مى‌میره. اون موقع همه دكترها گواهى فوت صادر مى‌كنن و همه جا هم دفنش مى‌كنن. ولى‌ وقتى احساسات یك نفر مریض بشه، ما دكترها كار خاصى نمى‌تونیم بكنیم. علم پزشكى تو این شاخه ضعیف‌تر از اونیه كه مردم فكر مى‌كنن. مردم هم خیلى به این بیمارى‌ها اهمیت نمى‌دن. من چند سالى هست كه روى یك پروژه كار مى‌كنم به اسم معلولیت‌هاى احساسى. یه چیزى مثل معلولیت‌هاى بدنى. مثلا همین‌جور كه یه نفر ممكنه توى یه حادثه ناگوار دستش رو از دست بده، ممكنه توى یه حادثه احساسى، مثلا حس شادى‌اش رو از دست بده. دیگه نتونه شادى كنه. به اینا میگن معلولیت‌هاى احساسى. یكى ممكنه كنجكاویش رو از دست بده. یا مثلا ذوقش رو. البته همیشه این از دست دادن 100% نیست. ممكنه مثلا یه مقدارى از حس شادیش رو از دست بده. نه كامل. فقط بدبختى اینجاست كه ما دكتر‌ها براى برگشتن این احساس كارى نمى‌تونیم بكنیم. روان‌پزشك‌ها این مواقع فقط داروهاى آرامش بخش میدن. كه بیمار دچار پرخاش نشه. و حداكثر اینكه این معلولیت احساسیش بیشتر نشه. از لحاظ پزشكى بیشتر این معلولیت‌ها دائمى هستن. البته بعضیا میگن كه همیشه هم اینجورى نیست. میگن عشق ممكنه بتونه این معلولیت‌ها رو درمان كنه. میدونید. من چیز زیادى از عشق نمى‌دونم. حتى هنوز هم مجردم. تو این پنجاه سال عمر هیچ كسى تو زندگى من نبوده. اصلا یكى از دلایلى كه برگشتم ایران همینه. اینجا، تو شرق، میشه در مورد عشق تحقیق كرد. زیاد وقتتون رو نگیرم. بعضى موردهاى خاص هم هستن مثل مانى. كه همه احساساتشون از بین میره. اینجا دیگه معلولیت نیست. یه چیزیه مثل مرگ. بهش میگن مرگ احساسى. مانى دیگه هیچ احساسى نداره. الان چند سالى هست كه توى خیلى از كشورهاى پیشرفته این مواقع‌ اجازه دفن صادر میشه. حتى اگه عشق بتونه بعضى از معلولیت‌هاى احساسى رو درمان كنه، هیچ وقت نمى‌تونه یه مرده رو درمان كنه. میدونید، این كار مثل یه معجزه مى‌مونه. این‌جور كارها از مسیح بر‌میاد. نه ما دكتر‌ها » دكتر با یك لبخند كه خیلى سریع روى لبهایش خشك شد، به حرفهایش ادامه داد: « ببخشید. سرتون رو درد اوردم.  بازم تسلیت میگم.» آقاى ملكى گواهى فوت را تا كرد و داخل جیبش گذاشت: «حالا ما چیكار مى‌تونیم بكنیم؟ مسلما نمى‌تونیم انقدر هزینه كنیم كه مانى رو ببریم خارج. راستى! از این كشور‌هاى همسایه جایى نیست كه این گواهى رو قبول كنه؟ » دكتر رضایی تلفن زد و از دوستش در این باره پرسید:‌ « نه! تا اونجایى كه دكتر اصفهانى میگن به جز كشورهاى اروپاى غربى و آمریكا و كانادا جاى دیگه‌اى این گواهى رو قبول نمى‌كنن.»

همه ساكت شده بودند كه صداى یك بوسه توجه همه را به مانى جلب كرد. داشت آرام آرام گریه مى‌كرد. « از این جور صحنه‌ها زیاد مى‌بینید. پسر شما همه احساساتش رو از دست داده. بر خلاف روان‌پزشك‌ها تمایلى ندارم از گذشته بیمار چیزى بدونم. چون مى‌دونم هیچ مریضى رو نمى‌تونم درمان كنم. كار ما فعلا فقط تشخیصه. هم تشخیص معلولیت‌هاى مختلف و هم بعضى وقتها متاسفانه تشخیص مرگ. این رو هم بگم كه دستگاه‌هاى ما هیچ وقت اشتباه نمى‌كنن. حتى من بیشتر از بیست بار به مانى شوك احساسى وارد كردم.» مینو پرسید :« شوك احساسى؟» «یعنى با تحریك اعصاب مریض كارى مى‌كنیم كه انگار یه اتفاق خیلى خوب یا بر عكس یه اتفاق خیلى بد براى مریض افتاده. بعضى وقتها این كار جواب میده. احساسات مریض تحریك میشه. ولى... »  خانم ملكى دستهاى مانى را گرفت و بلندش كرد: « آقاى دكتر. به هرحال متشكر. ما میدونیم شما زحمت خودتون رو كشیدین. دیگه ما زحمت رو كم كنیم.»

چند روزى از مرگ مانى ملكى مى‌گذشت. بیشتر وقت‌ها داخل اتاقش بود. با كسى حرف نمى‌زد. یا گریه مى‌كرد یا سیگار مى‌كشید. بعضى وقت‌ها هم چیزى مى‌نوشت. البته همه این‌ها مال اوقاتى بود كه خواب نبود. روزی چهارده پانزده ساعت مى‌خوابید.

بعضى وقت‌ها با خودش فكر مى‌كرد این وضع تا كى باید ادامه داشته باشد. احساس زنده بودن نداشت، ولى مطمئن نبود كه مرده است یا نه. هنوز فكر مى‌كرد تا مردن چیزى كم دارد. چیزى بود بین مرده و زنده. و این بلاتكلیفى آزارش مى‌داد. بیشتر سعى مى‌كرد كه فكر نكند. براى همین یا خواب بود یا سیگار مى‌كشید. هر چند روز یك‌بار از خانه بیرون مى‌رفت. آن هم براى خریدن سیگار.

چند هفته گذشت بود كه یكبار حواسش به حرفهاى خواهرش جلب شد. مینو داشت با پدر و مادر حرف مى‌زد: «دیگه تحملش سخت شده. داریم با یه مرده زندگى مى‌كنیم. هر وقت میام خونه دلم میگیره. خونه بوى مرگ میده. خب این آمریكایى‌ها یه چیزى میدونستن كه گواهى دفن میدن دیگه. واقعا با یه مرده نمیشه زندگى كرد. مرده، مرده است دیگه! چه فرقى میكنه.» مانى براى آنها مرده بود. انگار كه اصلا نبود. كسى فكر نمى‌كرد كه یك مرده حرفهایشان را بشنود. آقاى مالكى سعى داشت مینو را آرام كند: « خب میگى چیكار كنیم عزیزم. خفش كنم؟ یا چند نفر رو اجیر كنم بكشنش. به خدا حال من از تو بهتر نیست. چیكار كنم؟» آن شب مانى تا صبح گریه كرد. دیگر اشكهایش را هم پاك نمى‌كرد. احساس مى‌كرد باید كارى كند. باید تكلیفش معلوم شود.

باز هم چند روزی گذشت. چند روزی که تقریبا هیچ تفاوتی باهم نداشتند. حدود ساعت 10 صبح یک روز زمستانی بود که پدرش آمد خانه. قبل از اینکه اهل خانه علت این زود آمدن را بپرسند خودش گفت: « دیگه همه چی حله. اینم 4 تا بلیط رفت و برگشت و ویزای دو هفته‌ای فرانسه. اینجوری واسه همه مون بهتره. اونجا هم با یه قبرستون خلوت تو حومه پاریس صحبت کردم. فقط باید بجنبیم. مراسم تدفین سه روز دیگه‌س.» اینطوری برای خودش هم بهتر بود. تحمل این وضعیت برای مانی خیلی سخت شده بود. خیلی سخت‌تر از روزهای اول. همه چیز تکراری شده بود. وارد اتاقش که شدند، مانی آماده بود.

فرودگاه و پرواز خیلی عادی گذشت. هیچ‌کس دل و دماغ حرف زدن نداشت انگار. به هتل که رسیدند مانی یک‌راست رفت روی یک تخت و گرفت خوابید. نیمه‌های شب بود که از خواب بلند شد. حس عجیبی داشت. خیلی وقت بود که انتظار  مرگ را می‌کشید ولی انگار می‌ترسید. ترسی که می‌گفت امشب شب آخر است. هر لحظه که می‌گذشت این حس قوی‌تر می‌شد. آخرین سپیده‌دم. آخرین طلوع. آخرین خورشید. آخرین برف. و البته زیاد ادامه پیدا نکرد این حس. ساعت 10 صبح مراسم تدفین شروع می‌شد و باید عجله می‌کردند. لباس مخصوصی تن مانی کردند و راه افتادند. توی راه باز هم همین احساس لعنتی. شتاب روزمره مردم و برف بازی بچه‌ها و یک پیرزن که به کبوترهای پارک غذا می‌داد. یک‌شنبه بود. این را از برف بازی بچه‌ها ساعت 9:30 صبح فهمید.

بغض کرده توی تابوت خوابید. در بالایی تابوت را نگذاشته بودند هنوز. کشیش داشت دعا می‌خواند و مانی احساس کرد که چند دقیقه‌ای وقت دارد تا باز هم نگاه کند. از اینجا که خوابیده بود آسمان پیدا بود. از قضای روزگار آسمان آن روز پاریس بعد از چند روز برف و طوفان، آفتابی بود. و آبی. انگار که تا به حال آسمان را ندیده است. سیر نمی‌شد از نگاه کردن آسمان. دوست داشت در این چند دقیقه به اندازه چند سال به آسمان نگاه کند. هر چه می‌گذشت احساس می‌کرد عمق لحظات بیشتر می‌شوند. هر دقیقه از دقیقه قبل عمیق‌تر است. دوست داشت از هر دقیقه بیشترین استفاده را بکند. بیشترین نگاه را. یک پرنده از جلوی چشمانش رد شد. دوست داشت باز هم پرنده را ببیند. و از اینجا که خوابیده بود ممکن نبود. ناخود‌آگاه بلند شد. چشمانش داشت پرنده را دنبال می‌کرد. نگاهش افتاد به پدر و مادر و خواهرش. که ساکت ایستاده بودند بالای سرش. بعد گورکن را دید با یک بیل در دستش. و کشیش را. و یک دسته گل که لابد قرار بود روی سنگ قبرش بگذارند. فکر کرد که چه مسخره داشته لذت نگاه کردن را از خودش می‌گرفته. دوست داشت باز هم نگاه کند. زندگی را. بلند شد. بدون آنکه حرفی بزند راهش را گرفت به سمت روستای کوچکی که کنار قبرستان بود. مثل دیوانه‌ها به همه چیز و همه کس خیره می‌شد. انگار که خیلی وقت است چیزی ندیده.

هوا داشت تاریک می‌شد که حس کرد گرسنه است. دنبال پول می‌گشت توی جیب‌هایش که یک پاکت پیدا کرد. توی پاکت پول بود و یک کاغذ. شبیه نامه بود. یک نامه خیلی کوتاه:

« مانی جان سلام.

زندگی را نمی‌دیدی. این بازی‌ها برای این بود که ببینی. از من گرفته تا پرستارها و خانواده‌ات و حتی مسئولین بهشت‌زهرا و کشیش و گورکن. امیدوارم همه ما را به خاطر نقش بازی کردن ببخشی. و امیدوارم که دیده باشی. تهران که برگشتی من را بی‌خبر نگذار.

عباس رضایی»

بغضش ترکید. شروع کرد به داد کشیدن. و از میان جمعیتی که با تعجب نگاهش می‌کردند یک تاکسی گرفت برای هتل.


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 26 دی 1384
نظرات()   
   
drlucy.snack.ws
شنبه 14 مرداد 1396 07:26 ق.ظ
Greetings! I've been reading your site for a long time now and finally got the courage
to go ahead and give you a shout out from New Caney Tx!
Just wanted to say keep up the great job!
keivan
یکشنبه 6 اسفند 1385 05:02 ق.ظ
omidvaram ino bekhooni
neshane haie herfeiee naboodan too neveshtat moj mizane vali vase daneshjooie mekanik (dorost goftam?)khoobe
نوید
جمعه 12 خرداد 1385 07:06 ق.ظ
36
نوید
جمعه 15 اردیبهشت 1385 10:05 ق.ظ
35
نوید
جمعه 15 اردیبهشت 1385 10:05 ق.ظ
34
احمدشاهی
شنبه 15 بهمن 1384 09:02 ق.ظ
خداییش اخر داستان بود!
امیررضا
چهارشنبه 5 بهمن 1384 04:01 ق.ظ
من اولش اینو نخوندم.به خاطر این که قبلیش حالگیری بود.ولی بالاخره الآن خوندمش و باید بگم علی بود!
یاسر
چهارشنبه 5 بهمن 1384 02:01 ق.ظ
ای ول
دمت گرم خیلی خوب بود

آفرین
...!!!
جمعه 30 دی 1384 02:01 ق.ظ
ای-کیو...!!!
لیموترش
جمعه 30 دی 1384 12:01 ب.ظ
قبلاْ یه داستان جنگل نوشته بودی. خب؟ اون موقع گفتم این کاره نیست. اما این یکی با اینکه خیلی طولانی بود ولی بسی خوشم اومد.
راستی تو چقدر با مرامی که اونور ما رو ضایع نکردی. جلو صغیر وکبیر آبرو داری کردی :)
زهرا
جمعه 30 دی 1384 12:01 ب.ظ
آهاند ! ما هم اگه خدا بخواد از سال دیگه ٬ دیگه نمی ریم !!
am
پنجشنبه 29 دی 1384 07:01 ق.ظ
می گم اگه می شه عکس بالای صفحه رو بی خیال شین . یک ساعت طول می کشه تا وبلاگ بالا بیاد
زهرا
پنجشنبه 29 دی 1384 03:01 ق.ظ
داستانت رو نپسندیدم اما کلا خوب می نویسی . مدرسه میری ؟!؟!
علی سیاه سابق
پنجشنبه 29 دی 1384 10:01 ق.ظ
تولد عید غدیر مبارک
سهیل
چهارشنبه 28 دی 1384 06:01 ق.ظ
شما باید نویسنده می شدید
آقا شریف!
چهارشنبه 28 دی 1384 02:01 ق.ظ
یه زمانی یه فیلم دیدم به اسم گیم . یادت می یاد ؟؟ نمی خوام بگم تکراریه . چون همیشه این تکراره که ادم رو ...
قشقاوی
چهارشنبه 28 دی 1384 11:01 ق.ظ
می خوانمت به سرایم...دست پخت جدید!
hosmir
چهارشنبه 28 دی 1384 08:01 ق.ظ
هماهنگی این همه بازیگر کار سختیه. تبریک می گم !
زهرا
چهارشنبه 28 دی 1384 12:01 ب.ظ
من اون دفعه که خوندم فکر کنم آخرش رو دوست نداشتم ، از اون لحاظ که من همیشه آخر های بد رو دوست ندارم ، ولی به نظرم اون یکی بهتر بود ، این یکی باعث میشه که آدم کل حسی رو که توی داستان پیدا کرده از دست بده و یهو همه داستان بی مزه بشه ، مثل یه فیلم هیجان انگیز که داری نگاه میکنی و بعد یهو نشئن میده که طرف از خواب پا میشه!!
اکسیژن
چهارشنبه 28 دی 1384 12:01 ب.ظ
اره ایندفعه خیلی قشنگ شده و قابل باور!
am
سه شنبه 27 دی 1384 08:01 ق.ظ
من رفتم تو کف این رفاقتها . در ضمن ایده اش خیلی جدید بود ولی من هنوز هم فکر می کنم که بازی نبود . یعنی مانی یه زمانی هیچی احساس نداشت
...!!!
سه شنبه 27 دی 1384 01:01 ق.ظ
از اینجا : -

«...بقیه پرستار‌ها دستگاهها را خاموش مى‌كنند و همه اتاق را ترك مى‌كنند.»
هوشنگ!
سه شنبه 27 دی 1384 10:01 ق.ظ
خیلی قشنگ بود!
hh
سه شنبه 27 دی 1384 01:01 ق.ظ
شاید! به هر حال ممنونم!
محمد مهدی
سه شنبه 27 دی 1384 01:01 ق.ظ
بابا این بچه ها درس دارن اقا من کوتاه و مختصر و مفید ایراد بفرمایید!!! ولی ازطرف من ناراحت نباشید در تعطیلی بسر میبرم!!!!اون ور اب!!!
محمد مهدی
سه شنبه 27 دی 1384 01:01 ق.ظ
بابا این بچه ها درس دارن اقا من کوتاه و مختصر و مفید ایراد بفرمایید!!! ولی ازطرف من ناراحت نباشید در تعطیلی بسر میبرم!!!!اون ور اب!!!
احسان
دوشنبه 26 دی 1384 11:01 ق.ظ
یاد فیلم بازی دیوید فینچر افتادم بعد مدتها ... قشنگ بود !!!
حسین صابر
دوشنبه 26 دی 1384 11:01 ق.ظ
اشاره به پاریس و اصفهان هم جای تامل داره!
قشقاوی
دوشنبه 26 دی 1384 11:01 ق.ظ
خیلی خوب بابا...ببخشید...شوخی کردم ... حالا چرا می زنی؟!
باید بگم ایده اش خیلی نو بود یعنی اینکه عمرا تا حالا تو فکر من نبود...البته به غیر از آخرش که ناقص بود و اون ضربه ی آخر رو خوب نزده بودی صحنه پردازیش هم یه کم ضعیف بود
قشقاوی
دوشنبه 26 دی 1384 10:01 ق.ظ
نه...ناامیدم کردی ...هنوز خیلی کار داری تا بتونی قلم دست بگیری!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30