تبلیغات
نصرا...سکرتر - آن‌سوی رنگین‌کمان
یکشنبه 1 بهمن 1385  02:50 ق.ظ
توسط: MM

راویان اخبار و ناقلان اسرار و طوطیان شکرشکن خوش‌گفتار و صرافان سر بازار اینگونه روایت کرده‌اند که در سالهای خیلی دور، یک شب پادشاه خوابی می‌بیند که از تعبیر کردن آن عاجز بوده است. اینکه او چه خوابی دیده‌ است را کسی نمی‌داند. چون پادشاه خوابش را فقط برای منجمان و پیش‌گویان دربار تعریف کرده. و آن‌ها هم خوشبختانه یا بدبختانه، اصول رازداری را نگه‌داشته‌اند. که البته این رازداری از ترس از دست دادن سرشان بوده یا به خاطر اخلاق و مرام جوانمرانه‌شان، خدا می‌داند. منجمان و پیش‌گویان دربار پس از ساعت‌ها فکر کردن به پادشاه گفتند که خواب خیلی خوبی دیده‌ای و تعبیر خوابت این است که در مملکت شما جایی وجود دارد که رنگین‌کمان به زمین می‌رسد. و اگر کسی بتواند آنجا را پیدا کند، می‌تواند از آن بالا برود و به آن طرف رنگین‌کمان برسد. و البته وقتی پادشاه پرسید که آن طرف رنگین‌کمان مگر چه خبر است، هیچ کدام از منجمان و پیش‌گویان نتوانستند پاسخی شایسته بدهند. چون هیچ‌کدام، آن طرف رنگین‌کمان را ندیده بودند.

همین قضیه – که هیچ کس آن طرف رنگین‌کمان را ندیده بود و هیچ‌کس هم نمی‌دانست آنجا چه خبر است – خیلی پادشاه را کنجکاو کرد که بفهمد که آن طرف چه خبر است. و البته همان‌طور که می‌دانید، پادشاه‌ها ممکن است کنجکاو شوند. ولی عمرا خودشان راه نمی‌افتند کل مملکت را بگردند تا آنجایی را که رنگین‌کمان به زمین می‌رسد پیدا کنند. پادشاه قصه ما هم فرقی با بقیه پادشاه‌ها نداشت. برای همین دستور داد تا جارچی‌ها در تمام مملکت جار بزنند که پادشاه به هرکسی که از آن طرف رنگین‌کمان خبری بیاورد، صدهزار سکه طلا جایزه می‌دهد. و از آنجایی که صدهزار سکه طلا پول خیلی زیادی بود، خیلی از مردم شروع کردند به جست‌وجو. ولی هرچقدر که می‌گشتند چیزی پیدا نمی‌کردند. حتی پادشاه برای اینکه مردم را بیشتر وسوسه کند، مقدار جایزه را سه برابر کرد.

در این میان، چند نفر هم که از مزایای کار گروهی و اصول team work باخبر بودند، تصمیم گرفتند که یک گروه تشکیل دهند و به صورت گروهی به جست‌وجو بپردازند. این چند نفر یک گروه ده نفره تشکیل دادند. اعضای گروه این‌ها بودند: یک قصاب که خیلی خوب شکار میکرد، یک معلم مکتب که نقشه همه پستی‌ها و بلندی‌ها و رودها و جنگلهای مملکت را داشت، یک ورزشکار قوی‌هیکل، یک خیاط که چشم تیزبینی داشت، سه تا برادر که تاجر بودند و خرج سفر را می‌دادند و همچنین راه و چاه سفر کردن و مقابله با دزدان و این‌ها را خوب بلد بودند، داروقه شهر، وزیر دست راست حاکم و پسر هشت ساله خیاط. که این آخری به زور خودش را در گروه جا کرده بود. آنها بار سفر را بستند و همه با هم عهد کردند تا آن طرف رنگین‌کمان را ندیده‌اند به شهرشان بازنگردند.

این گروه مدت زیادی سفر کردند و سراسر مملکت را زیر پا گذاشتند. از کوه‌ها و دریا‌ها و دشت‌ها و کویرها و شهرها و روستاهای زیادی گذشتند. خطرات زیادی را پشت سر گذاشتند و از چنگ دزدان و حیوانات و بلایای طبیعی به سلامتی گذشتند. تا اینکه یک روز بارانی توانستند مکان مورد نظر را پیدا کنند. در آن روز بارانی، پشت یک کوه بلند، که یک دریاچه در دامنه‌اش آرام گرفته بود. توانستند مکانی را پیدا کنند که خورشید هر روز از آنجا به آسمان می‌آید. اینجا یک سر رنگین‌کمان خم شده بود و آنقدر پایین آمده بود که به راحتی می‌شد از آن بالا رفت.

اعضای گروه خیلی خوشحال شدند و همدیگر را در آغوش گرفتند و از اینکه می‌دیدند زحماتشان به هدر نرفته است، خدا را شکر کردند. و البته خیلی با سرعت از کوه بالا رفتند تا به رنگین‌کمان برسند. هر ده نفر از رنگین‌کمان بالا رفتند و در حالی که دهانشان از تعجب باز مانده بود و یک صدایی شبیه « اَ » از آن بیرون می‌آمد، داخل رنگ‌های زیبای رنگین‌کمان حرکت کردند. تقریبا می‌توان گفت دانستن اینکه آن طرف چه خبر است برایشان از سیصد‌هزار سکه طلا مهم‌تر شده بود. البته فقط خدا از دل‌های مردم آگاه است.

اما وقتی به وسط‌های راه رسیدند، ترش برشان داشت. آخر صدای باران خیلی کم شده بود. و لابد می‌دانید که اگر باران قطع شود، رنگین‌کمان هم ناپدید خواهد شد. آن‌ها هم از همین ترسیدند. هیچ‌کدام نمی‌دانستند که اگر باران قطه شود و رنگین‌کمان ناپدید شود چه بلایی سرشان خواهد آمد. برای همین تصمیم گرفتند از همان راهی که آمده‌اند، بازگردند. همه برگشتند به جز یک نفر. همان پسر هشت ساله خیاط که ناگهان شروع کرد در جهت مخالف دویدن. انگار که می‌خواست قبل از اینکه باران قطع شود به آن طرف رنگین‌کمان برسد. به جز پدرش، هیچ کسی جرات نداشت دنبال او برود تا برگردانتش. اینگونه شد که خیاط و پسرش به آن طرف رنگین‌کمان دویدند و هشت نفر بقیه هم به این طرف رنگین‌کمان.

این هشت نفر وقتی پایشان به زمین سفت خدا می‌رسد، در کمال تعجب می‌بینند که هنوز باران با شدت می‌بارد. ولی دیگر هیچ‌کدام جرات نمی‌کنند که دوباره وارد رنگین‌کمان شوند و ببینند چه بلایی سر خیاط و پسرش آمده است. آن‌ها، همان‌جا انقدر منتظر می‌مانند تا باران بند می‌آید و رنگین‌کمان ناپدید می‌شود. بعد هم به سمت شهر و دیارشان حرکت می‌کنند. و ماجرا را از سیر تا پیاز برای پادشاه کنجکاو تعریف می‌کنند. پادشاه هم – که حرف‌های داروقه و وزیر دست راستش را باور کرده بود – همراه یک هیأت عالی‌رتبه همراه آن هشت نفر به پای آن کوه رفتند. ولی دیگر خبری از پایین آمدن رنگین‌کمان نبود. ولی چون به هرحال آن‌ها خبری از آن طرف رنگین‌کمان برای پادشاه نداشتند، جایزه به آن‌ها تعلق نگرفت.

بعد از این ماجرا، حرف‌های زیادی درباره خیاط و پسرش زده می‌شد. بعضی‌ها می‌گفتند آن طرف رنگین‌کمان چیزی نبوده و خیاط و پسرش هم خواسته‌اند برگردند ولی رنگین‌کمان ناپدید شده است و آنها نتوانسته‌اند برگردند. بعضی هم می‌گفتند حتما آن طرف رنگین‌کمان انقدر جای زیبایی بوده که خیاط و پسرش دلشان نیامده است به دنیای پر از کینه و بدی و ظلم و ستم خودمان برگردند. چرا که با رنگین‌کمان‌های بعدی هم می‌توانستند برگردند. بعضی‌ها هم می‌گفتند لابد آن طرف رنگین‌کمان یک دیو وحشی زندگی می‌کند. که اصلا دوست ندارد کسی به حریم شخصی او سرک بکشد. برای همین هم از آمدن خیاط و پسرش عصبانی شده و آن‌ها را آن طرف رنگین‌کمان زندانی کرده.

البته همه این حرف‌ها را مردم عادی می‌زدند. اکثر آدم‌های مهم می‌گفتند که این هشت نفر – که یک نفرشان وزیر دست راست بود و یک نفر هم داروقه – دارند دروغ می‌گویند و خیاط و پسرش را هم یک جایی سر به نیست کرده‌اند. و اصلا رنگین‌کمان هیچ وقت به زمین نمی‌رسد تا بشود از آن بالا رفت.

من راوی هم اطلاعات بیشتری ندارم تا برایتان تعریف کنم. چرا که غیر از یکی دو باری که چند نفر خودشان را خیاط و پسرش جا زدند و خواستند سیصد‌هزار سکه را بگیرند و خیلی سریع هم دستشان رو شد، هیچ خبری از خیاط و پسرش وجود ندارد. و از آنجایی که فقط آن دو نفر بودند که آن طرف رنگین‌کمان را دیده‌اند، باقی حرف‌ها فقط حرف است. .


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
Why do they call it the Achilles heel?
دوشنبه 27 شهریور 1396 04:51 ب.ظ
Wow, superb blog layout! How long have you been blogging for?
you make blogging look easy. The overall look of your web site is great, as
well as the content!
How much does it cost to lengthen your legs?
دوشنبه 30 مرداد 1396 11:34 ق.ظ
I'm really enjoying the design and layout of your blog.
It's a very easy on the eyes which makes it much more pleasant for
me to come here and visit more often. Did you hire out a designer to create your theme?

Fantastic work!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر