چهارشنبه 27 دی 1385  11:01 ق.ظ
نوع مطلب: (فیزیک و فلسفه ،) توسط: MM

 
به یاد صحبت‌های آن بعدازظهر تابستانی در شیرپلا با امیرعلی حسین

انسان‌های مدرن می‌گفتند بدون نگاه كردن می‌دانند پشت دیوار آگاهی چیست. انسان‌های پست‌مدرن گفتند بدون نگاه كردن نمی‌شود كه هیچ، معلوم نیست كه نكگاه هم بشود كرد.

صفا و معرفت آن كودك شش ساله را عشق است كه از سر كنجكاوی پشت دیوار را سرك می‌كشد.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
سه شنبه 26 دی 1385  12:01 ب.ظ
نوع مطلب: (ئین نوشت ،) توسط: MM

  
دوستی می گفت هیچ وقت نگو من سیگار را ترک کردم. بگو سیگار من را ترک کرد. ولی من فکر کنم در همچون حالتی باید گفت من و سیگار همدیگه رو ترک کردیم.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 24 دی 1385  04:01 ق.ظ
نوع مطلب: (ادبیات! ،) توسط: MM

 
فیلم دیدن به درد دو دسته می‌خوره: آدمهای تنبل و اونایی كه تخیل كردن بلد نیستند.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
دوشنبه 18 دی 1385  03:01 ق.ظ
نوع مطلب: (ئین نوشت ،) توسط: MM

شرمنده ها. ولی من هم بعضی وقتها مثل اون یارو توی داستانم هستم.

همون كه می خواست از بالای برج پنجاه طبقه خودكشی كنه و وقتی دید آسانسور خرابه با پله رفت.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 17 دی 1385  11:57 ق.ظ
توسط: MM

روزى روزگارى، در يكى از سرزمين‌هاى دور، آنجا آسمانش آبى و زمينش سبز است، پادشاهى زندگى مى‌كرد – برخلاف بيشتر پادشاهان – عادل و رعيت‌پرور. سالها پشت سر هم مى‌گذشت و مردم كشور قصه ما به خوبى و خوشى و شادمانى زندگى مى‌كردند.

تا اينكه در يكى از روزهاى دل‌انگيز بهارى پادشاه عادل و رعيت پرور قصه ما در بستر بيماري افتاد. و از آنجا كه پادشاه – برخلاف بيشتر پادشاهان – بسيار محبوب بود، از سراسر مملكت طبيبان حاذق و كاركشته براى درمان او راهي قصر با‌شكوه پادشاه شدند. ولى از بخت بد، از دست هيچ كدامشان كارى ساخته نبود. بالاخره يك روز كه پادشاه فهميد كه ديگر عمرش رو به پايان است، وزيران و وكيلان و دو پسر خود را احضار كرد. و بعد ار نصيحت‌ها و وصيت‌هاى طولانى حرفى را زد كه همه منتظرش بودند. راويان، سخنانش را اينگونه نقل كرده اند: « اما در مورد جانشين. از آنجا كه من هميشه به رعايا احترام گذاشته‌ام و حقوق آنها را محترم شمرده‌ام، در مورد جانشيني هم، انتخاب را به عهده خودشان مي‌گذارم. به اين صورت كه بعد از مرگ من به هر كدام از شما يك دهم ثروت خزانه به عنوان ارث داده مى‌شود. و يك سال به شما مهلت داده مى‌شود تا براى خودتان تبيلغات كنيد. بعد از آن، وزير دست چپ انتخابات برگزار كند و هر كدام از پسرانم كه راي بيشترى آورد پادشاه شود. در طول اين يك سال هم وظايف پادشاهي موقتا به عهده وزير دست راست خواهد بود.»

فرداي آن روز پادشاه دار فاني را وداع گفت. و از آنجا كه بين مردم بسيار محبوب بود – برخلاف اكثر پادشاهان – تمام كشور هفت روز و هفت شب عزادارى كردند. و بعد از آن هم وزير دست راست، حكومت را – موقتا – در دست گرفت.

گفتيم كه پادشاه دو پسر داست. پسر بزرگتر خيلى شبيه پدرش بود. جواني رعنا و دانا و پر قدرت، كه با همه مهربان بود و آزارش به كسى نمى‌رسيد. اما پسر كوچكتر... اينجورى در موردشات قضاوت نكنيم بهتر است. بگذاريم راوى قصه‌اش را بگويد و شما خودتان قضاوت كنيد.

وزير دست راست پول‌ها را به پسران داد و براي هردوى آنها آروزى موفقيت كرد و پيشانى هردو را بوسيد و گفت: « اميدوارم هركدامتان كه پادشاه شديد، راه پدرتان را ادامه دهيد. كه خدا رحمتش كند، بسيار پادشاه عادل و رعيت پرورى بود. بر خلاف اكثر پادشاهان » و اين جمله آخر را در دلش گفت.

پسر بزرگتر كه عقيده داشت خوب بودن براى مقبول بودن كافيست و در يك كتاب روان‌شناسى هم خوانده بود كه محبوبيت زمانى به‌دست مى‌آيد كه دنبالش نباشيد، به زندگى عادى خودش ادامه داد. البته چون ثروت زيادى داشت – لابد شما هم مى‌دانيد كه يك دهم ثروت خرانه، پول هنگفتى است – بيشتر از قبل به مردم كمك مى‌كرد. و به مرور آوازه‌اش در شهر پيچيد كه دستش به خير است و به مردم كمك مى‌كند. چند ماهى كه گذشت، خانه‌اش شده بود پاتوق نيازمندان. مى‌آمدند و نيازشان را مى‌گفتند و پسر بزرگتر هم در حد وسعش كمكشان مى‌كرد. يك روستا را هم كه در آتش سوخته بود از نو ساخته بود. كه اين را مردم خيلى دهن به دهن نقل مى‌كردند. يك سيل‌بند هم براى يكى از شهرهاى دوردست كشور ساخته بود تا از سيل‌هاى موسمى در امان باشد. و به پيشنهاد او و كمك مردم، انبار بزرگ آذوقه و غلات كشور را هم تعمير كردند و يك سوله هم به آن اضافه كردند. خلاصه، برادر بزرگتر در اين چند ماهى كه گذشته بود بين مردم خيلى محبوب شده بود و اگر روزها در شهر مىگشتى تك‌و‌توك مى‌شنيدى كه مردم مى‌گفتند الحق كه اين پسر خلف همان پدر است. قصه برادر بزرگتر را تا همين‌‌جا داشته باشيد تا برويم سراغ برادر كوچكتر.

برادر كوچكتر پول را كه گرفت با خودش گفت كه يك سال براى تبليغات خيلى زياد است. شش ماه هم كافيست. تصميم گرفت شش ماه اول را با ارثيه خود – كه پول زيادى هم بود – تجارت كند و بعد از آن به كشور بازگردد. نصف داراييش را نيشكر خريد. كه محصول اصلى كشور بود. و نصف ديگر را هم براى خرج سفر نگه داشت. و به سمت چين و ماچين سفر كرد. نيشكر‌ها را آنجا فروخت و سود زيادى كرد. از چين اسباب‌بازى خريد و به ايران برد و از آنجا نفت خريد و به آمريكا فروخت. – آن زمان هنوز در ايران نفت ملى نشده بود و آمريكا هم ايران را تحريم نكرده بود – از آمريكا بمب اتم خريد و به پاكستان برد و همين كارها را كرد و هر بار پولش چند برابر شد و نهايتا به كشورش بازگشت. از آنجا كه يك ماه علافى در گمرك ايران و يك ماه اين در و آن در زدن براى گرفتن ويزاى‌ آمريكا را از قبل حساب نكرده بود، سفرش به جاى آنكه شش ماه طول بكشد، هشت ماه طول كشيد.

در اين هشت ماه برادر بزرگتر در كشور خيلى محبوب شده بود و برادر كوچكتر تقريبا از ياد مردم رفته بود. برادر كوچكتر با استقبال گرم برادر بزرگتر و ورزاى دست راست و چپ و كلى دبدبه و كبكبه به آغوش ميهن بازگشت. و از آنجا كه چهار ماه بيشتر وقت نداشت خيلى سريع دست به كار شد. چهل نفر از مردم شهر را به طور رندوم – البته خدا عالم است كه رندوم بود يا نه – انتخاب كرد و هفت روز و هفت شب مهمانى برپا كرد و خوردند و نوشيدند و خواندند و خوش گذشت. هفته بعد همين كار را با چهل نفر ديگر كرد. لابد شما با خودتان مىگوييد كه چقدر ابله! اينجورى كه نمى‌شود همه مردم را جذب كرد. اما بهتر است صبر كنيد تا راوى، قصه‌اش را ادامه دهد. چند هفته‌اى كه گذشت آن چهل نفر چهل نفر‌ها براى مردم ديگر از سخاوت و مهربانى و مرام برادر كوچكتر تعريف‌ها كردند و يواش يواش آوازه سخاوت و مهربانى و مرام برادر كوچكتر در همه مملكت پيچيد. بقيه مردم هم كه دوست داشتند شنيده‌ها را خودشان ببينند و خودشان هم از سفره كرم برادر كوچكتر بهره ببرند و از بقيه كم نياورند و در شهر هم سربلند باشند كه مورد توجه شاهزاده هستند، سعى مى‌كردند خود را به برادر كوچكتر نزديك كنند و خودشان را در دلش جا كنند! و خلاصه همه دوست داشتند از دوستان برادر كوچكتر باشند. به هر حال دوستى با برادر كوچكتر خيلى مزايا داشت. بر خلاف برادر بزرگتر – چون او به دوست و غير دوست يك جور كمك مى‌كرد – كم كم همه جا صحبت از مهربانى‌هاى برادر كوچكتر بود. برادر كوچكتر چند بارى هم در ميادين مهم شهرهاى كشور سخنرانى‌هاى پرشورى كرد و بسيار به مردم مىگفت كه خيلى آنها را دوست دارد و همه چيزش مال مردم است و بدون آنها هيچ مال دنيا به دردش نمى‌خورد. و تمام اين هشت ماه – كه يك ماهش را در گمرگ ايران علاف بوده و آخرش با رشوه دادن كارش راه افتاده و يك ماهش را هم دنبال ويزاى آمريكا بوده – براى اين تجارت كرده است كه پولش بيشر شود و بيشتر بتواند به مردم خدمت كند و الخ. و آنقدر اين محبوبيت زود به دست آمده براى برادر كوچكتر جذاب بود كه ديگر خيلى به انتخابات و پادشاهى هم فكر نمى‌كرد. دوست داشت بيشتر و بيشتر محبوب شود. و اساسى لذت مى‌برد!

برادر كوچكتر... مى‌بينيد من راوى هم برارد بزرگتر را فراموش كرده ام. چه برسد به مردم شهر. خلاصه، وزير دست چپ انتخابات را در سلامت كامل و البته با نظارت وزير دست راست برگزار كرد و برادر كوچكتر به عنوان پادشاه جديد انتخاب شد. بعد از اعلام نتيجه، دو برادر همديگر را در آغوش گرفتند و برادر بزرگتر به برادر كوچكتر تبريك گفت و پيشانى او را بوسيد و براى او آرزوى موفقيت كرد. به ميمنت و مباركت پادشاهى جديد هفت روز و هفت شب جشن و پايكوبى برپا بود و همه خوردند و نوشیدند و خواندند و خوش گذشت.

بعد از آن برادر بزرگتر پيش دايه‌اش رفت. كه بعد از مرگ مادرش در پنج سالگى مانند مادرى مهربان او را بزرگ كرده بود. كمى گريه كرد و گفت از اينكه پادشاه نشده ناراحت نيست. ولى تحمل ندارد كه اوضاع سالهاى بعد كشور را ببيند. و براى همين دوست دارد سفر كند. دايه‌اش كه هميشه در دلش مى‌خواست كه برادر بزرگتر پادشاه شود اشك‌هايش را پاك كرد و سعى كرد كه برادر بزرگتر را از سفر بازدارد. به او گفت: « پسر عزيزم، مگر كارتون Lion King را نديده‌اى؟ Simba هم مثل تو از كشورش رفت. و بعد فهميد كه نبايد مى‌رفته است. برادر بزرگتر پيشانى دايه‌اش را بوسيد و گفت: « حيوانات جنگل دوست داشتند كه Simba پادشاه شود. و براى همين هم او نبايد فرار مى‌كرد. ولى مردم كشور ما برادرم را انتخاب كرده‌اند و من به نظر آنها احترام مى‌گذارم و حق را به آنها مى‌دهم كه اين را از پدرم آموخته ام. و مىخوام مثل كرگدن، تنها سفر كنم.» و اين جمله آخر را در دلش گفت.

دايه‌اش ديگر حرفى براى گفتن نداشت. فقط خوشحال بود كه هنوز صادق هدايت بوف كور را ننوشته و قصد خودكشى به كله فرزندش نمى‌زند. پيشانى برادر بزرگتر را بوسيد و براى او آرزوى موفقيت كرد. و برادر بزرگتر هم توشه‌اى مختصر برداشت و راهى سفر شد...

از اوضاع كشور بعد از پادشاهى برادر كوچكتر اخبار زيادى در دسترس نيست. چرا كه در يكي از جنگ‌هاى داخلي خانه راوى‌ به آتش كشيده شد و همه اوراق و اسناد وى سوخت. و همين‌ها هم كه باقي است جاى شكرش باقي است.

اما راويان جسته و گريخته از پيرمردى فاضل حكايت كرده‌اند كه از شهرى به شهر ديگر سفر مى‌كرده. و داستان دو برادر را براى مردم تعريف مى‌كرده. در آخر هم اشك‌هايش را پاك مى‌كرده. و به سفرش ادامه مي‌داده. تنها. مثل كرگدن.

والسلام


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 17 دی 1385  11:43 ق.ظ
توسط: MM

توضیح: این داستان را قبلا نوشته بودم. از آخرش خوشم نمی‌آمد. حس و حالی بود که آخرش را عوض کنم. حالا هم تقدیم می‌کنم این داستان را به دوستم، حمید حجت.

مرگ

بيمارستان. اتاق مراقبت‌هاى ويژه. تعدادى آدم سفيد پوش بالاى سر يك بيمار – كه پسر جوانى است – سخت در تكاپو هستند. يكى از دكترها هر چند ثانيه يك بار شوك مى‌دهد. از قيافه دكترها مى‌شود فهميد كه حال بيمار اصلا خوب نيست. تقريبا همه مى‌دانند كه همه تلاش‌هايشان بى‌فايده است. بالاخره بعد از نيم ساعت دكتر از شوك دادن دست بر مى‌دارد و با دست به بقيه همكاران خود اشاره مى‌كند كه تمام. يكى از پرستارها با گوشه مقنعه اشكش را پاك مى‌كند. بقيه پرستار‌ها دستگاهها را خاموش مى‌كنند و همه اتاق را ترك مى‌كنند.

بيرون اتاق بستگان مريض جمعند. دكتر كه از اتاق بيرون مى‌آيد دورش جمع مى‌شوند. و گريه و زارى. پرستارها انگار عادت دارند به ديدن اين صحنه. چند تايى سعى دارند سالن منتهى به اتاق مراقبت‌هاى ويژه را آرام نگه دارند. خوشبختانه حال كسى بد نشده. بعد از يك ربع يا چيزى در اين حدود باز دوباره سالن خلوت مى‌شود. همه رفته‌اند. مانى – همان پسر جوان – هنوز گيج است. بدون هيچ حركتى روى تخت دراز كشيده. دارد به اين فكر مى‌كند كه اگر مردن اين است، خيلى وقت است كه مرده. هميشه دوست داشت مردن را تجربه كند. و حالا كه مرده است حس مى‌كند هيچ چيز جديدى را تجربه نمى‌كند. انگار كه اصلا چيزى كه تا به حال آن را زندگى مى‌دانست، مرگ بوده. هميشه مرگ برايش چيز مجهول و اسرار آميزى بود و الآن احساس مى‌كرد عجيب با آن آشنا بوده، بدون اينكه بداند اين همدم هميشگى‌اش همان مرگ است.

مينو، خواهر مانى، مى‌گويد: نميشه مانى رو هم ببريم خونه؟ پدرش كمى فكر مى‌كند، «تا فردا كه مراسم تدفينه عيبى نداره» مادر هم كمى آرام‌تر مى‌شود: « آره، آره. اينجورى بهتره»

مينو 18 ساله است و مانى هم 21. خانواده 4 نفرى آنها تا قبل از اين حادثه،‌ هميشه زندگى آرامى داشت. وضع ماليشان رضايت بخش بود و مانى و مينو هم بر خلاف اكثر خواهر برادر ها، با هم خوب بودند.

خانه عجيب ساكت است. كسى دل و دماغ ندارد. پدر و مادر مثلا دارند تلويزيون نگاه مى‌كنند و مينو دارد كتاب مى‌خواند. مانى هم روى تختش دراز كشيده است. خيلى سريع ‌تر از آنچه فكرش را مى‌كرد خو گرفته است به مرگ. حس مى‌كند دوست دارد گريه كند. نمى‌داند چرا. اين حس هم خيلى‌ برايش آشناست. خيلى وقتها اينجورى مى‌شد. قبل از اينكه دكترها اعلام كنند مرده است. آن‌وقت همينجور كه خوابيده بود اشكهايش از گوشه چشمانش سرازير مى‌شدند و آرام آرام از گوشه صورتش مى‌لغزيدند پايين. خيلى آرام با وسواس خاصى با انگشتانش اشك‌هايش را پاك مى‌كرد. از اين كار خيلى لذت مى‌برد. انگار كه كس ديگرى دارد اشك‌هايش را پاك مى‌كند. بعد هم آرام پشت دستش را مى‌بوسيد. اين صداى بوسه برايش لذت‌بخش ترين صدا بود. در آن لحظات. انگار كه كس ديگرى. حالا هم همينجورى شده بود. ولى اينبار گريه‌اش نمى‌گرفت. بر خلاف هميشه. و شايد تفاوت مرگ و زندگى همين بود. گريه هميشگى تبديل شده بود به يك بغض. بى‌اختيار پشت دستش را مى‌بوسد و اين صداى‌ بوسه مى‌بردش به چند وقت پيش. حالا اشك‌هايش صورتش را خيس كرده اند.

فردا پدر مانى مى‌آيد بيمارستان و گواهى فوت و اينها را از بيمارستان مى‌گيرد. چند ساعت بعد خانواده 4 نفرى آنها در دفتر فروش قبر بهشت‌زهرا جمعند. مسئول فروش پشت ميز نشسته است و با تلفن حرف مى‌زند. به مراجعين اشاره مى‌كند كه بنشينند و بعد از چند دقيقه تلفن را قطع مى‌كند:‌ « خب، مرحوم مانى ملكى. خدا رحمتش كنه. تسليت مى‌گم. جوون از دست دادن خيلى سخته... عرضم به خدمتتون كه قبر شما قطعه 67، رديف 54 شماره هشته. بگم آمبولانس بياد مرحوم رو بياره؟»

« نه. لازم نيست. ما خودمون مانى رو اورديم. ايناهاش» آقاى ملكى به مانى اشاره كرد و مانى هم سري به تاييد تكان داد. «شوخيتون گرفته آقاى محترم!! من رو بگو كه به خاطر اينكه كار شما راه بيفته همه كارهام رو كنسل كردم. واقعا كه! مثل اينكه همه شما ديوونه ايد! شما قبر احتياج نداريد. تيمارستان ميخواين! بفرماييد» مسئول فروش به سمت در رفت و در را باز كرد. « ولى ما گواهى داريم.» « وقت من رو بيشتر از نگيريد. آقا پيمان! راهنماييشون كنيد.»

مطب دكتر. آقاى ملكى گواهى فوت را روى ميز دكتر مى‌گذارد و مى‌گويد: « اين رو كه قبول نكردن. كلى هم مسخرمون كردن و انداختنمون بيرون.» «عجب! البته حق دارن. اينجا ايرانه! شايد تقصير من بوده. آخه هنوز تو ايران واسه چنين موردهايى گواهى فوت صادر نمى‌كنن. الان خيلى ساله كه تو كشورهاى پيشرفته تو چنين مواردى اجازه دفن صادر ميشه.» مادر مانى از روى صندلى بلند شد: « من كه گيج شدم. شما ميگين مرده. اونا ميگن نمرده! الان هم كه ميگين تو كشورهاى پيشرفته مرده، اينجا نمرده. مردن، مردنه ديگه. اينجا و اونجا اين و اون نداره كه.»

دكتر به خانم ملكى گفت بشينه :« ببينيد. وقتى جسم آدم مريض ميشه، ميره دكتر. دوا و درمان ميكنه. دارو مى‌خوره. اگه نياز باشه عمل جراحى ميكنه. يا خوب ميشه يا متاسفانه مى‌ميره. جسمش مى‌ميره. اون موقع همه دكترها گواهى فوت صادر مى‌كنن و همه جا هم دفنش مى‌كنن. ولى‌ وقتى احساسات يك نفر مريض بشه، ما دكترها كار خاصى نمى‌تونيم بكنيم. علم پزشكى تو اين شاخه ضعيف‌تر از اونيه كه مردم فكر مى‌كنن. مردم هم خيلى به اين بيمارى‌ها اهميت نمى‌دن. من چند سالى هست كه روى يك پروژه كار مى‌كنم به اسم معلوليت‌هاى احساسى. يه چيزى مثل معلوليت‌هاى بدنى. مثلا همين‌جور كه يه نفر ممكنه توى يه حادثه ناگوار دستش رو از دست بده، ممكنه توى يه حادثه احساسى، مثلا حس شادى‌اش رو از دست بده. ديگه نتونه شادى كنه. به اينا ميگن معلوليت‌هاى احساسى. يكى ممكنه كنجكاويش رو از دست بده. يا مثلا ذوقش رو. البته هميشه اين از دست دادن 100% نيست. ممكنه مثلا يه مقدارى از حس شاديش رو از دست بده. نه كامل. فقط بدبختى اينجاست كه ما دكتر‌ها براى برگشتن اين احساس كارى نمى‌تونيم بكنيم. روان‌پزشك‌ها اين مواقع فقط داروهاى آرامش بخش ميدن. كه بيمار دچار پرخاش نشه. و حداكثر اينكه اين معلوليت احساسيش بيشتر نشه. از لحاظ پزشكى بيشتر اين معلوليت‌ها دائمى هستن. البته بعضيا ميگن كه هميشه هم اينجورى نيست. ميگن عشق ممكنه بتونه اين معلوليت‌ها رو درمان كنه. ميدونيد. من چيز زيادى از عشق نمى‌دونم. حتى هنوز هم مجردم. تو اين پنجاه سال عمر هيچ كسى تو زندگى من نبوده. اصلا يكى از دلايلى كه برگشتم ايران همينه. اينجا، تو شرق، ميشه در مورد عشق تحقيق كرد. زياد وقتتون رو نگيرم. بعضى موردهاى خاص هم هستن مثل مانى. كه همه احساساتشون از بين ميره. اينجا ديگه معلوليت نيست. يه چيزيه مثل مرگ. بهش ميگن مرگ احساسى. مانى ديگه هيچ احساسى نداره. الان چند سالى هست كه توى خيلى از كشورهاى پيشرفته اين مواقع‌ اجازه دفن صادر ميشه. حتى اگه عشق بتونه بعضى از معلوليت‌هاى احساسى رو درمان كنه، هيچ وقت نمى‌تونه يه مرده رو درمان كنه. ميدونيد، اين كار مثل يه معجزه مى‌مونه. اين‌جور كارها از مسيح بر‌مياد. نه ما دكتر‌ها » دكتر با يك لبخند كه خيلى سريع روى لبهايش خشك شد، به حرفهايش ادامه داد: « ببخشيد. سرتون رو درد اوردم. بازم تسليت ميگم.» آقاى ملكى گواهى فوت را تا كرد و داخل جيبش گذاشت: «حالا ما چيكار مى‌تونيم بكنيم؟ مسلما نمى‌تونيم انقدر هزينه كنيم كه مانى رو ببريم خارج. راستى! از اين كشور‌هاى همسايه جايى نيست كه اين گواهى رو قبول كنه؟ » دكتر رضایی تلفن زد و از دوستش در اين باره پرسيد:‌ « نه! تا اونجايى كه دكتر اصفهانى ميگن به جز كشورهاى اروپاى غربى و آمريكا و كانادا جاى ديگه‌اى اين گواهى رو قبول نمى‌كنن.»

همه ساكت شده بودند كه صداى يك بوسه توجه همه را به مانى جلب كرد. داشت آرام آرام گريه مى‌كرد. « از اين جور صحنه‌ها زياد مى‌بينيد. پسر شما همه احساساتش رو از دست داده. بر خلاف روان‌پزشك‌ها تمايلى ندارم از گذشته بيمار چيزى بدونم. چون مى‌دونم هيچ مريضى رو نمى‌تونم درمان كنم. كار ما فعلا فقط تشخيصه. هم تشخيص معلوليت‌هاى مختلف و هم بعضى وقتها متاسفانه تشخيص مرگ. اين رو هم بگم كه دستگاه‌هاى ما هيچ وقت اشتباه نمى‌كنن. حتى من بيشتر از بيست بار به مانى شوك احساسى وارد كردم.» مينو پرسيد :« شوك احساسى؟» «يعنى با تحريك اعصاب مريض كارى مى‌كنيم كه انگار يه اتفاق خيلى خوب يا بر عكس يه اتفاق خيلى بد براى مريض افتاده. بعضى وقتها اين كار جواب ميده. احساسات مريض تحريك ميشه. ولى... » خانم ملكى دستهاى مانى را گرفت و بلندش كرد: « آقاى دكتر. به هرحال متشكر. ما ميدونيم شما زحمت خودتون رو كشيدين. ديگه ما زحمت رو كم كنيم.»

چند روزى از مرگ مانى ملكى مى‌گذشت. بيشتر وقت‌ها داخل اتاقش بود. با كسى حرف نمى‌زد. يا گريه مى‌كرد يا سيگار مى‌كشيد. بعضى وقت‌ها هم چيزى مى‌نوشت. البته همه اين‌ها مال اوقاتى بود كه خواب نبود. روزي چهارده پانزده ساعت مى‌خوابيد.

بعضى وقت‌ها با خودش فكر مى‌كرد اين وضع تا كى بايد ادامه داشته باشد. احساس زنده بودن نداشت، ولى مطمئن نبود كه مرده است يا نه. هنوز فكر مى‌كرد تا مردن چيزى كم دارد. چيزى بود بين مرده و زنده. و اين بلاتكليفى آزارش مى‌داد. بيشتر سعى مى‌كرد كه فكر نكند. براى همين يا خواب بود يا سيگار مى‌كشيد. هر چند روز يك‌بار از خانه بيرون مى‌رفت. آن هم براى خريدن سيگار.

چند هفته گذشت بود كه يكبار حواسش به حرفهاى خواهرش جلب شد. مينو داشت با پدر و مادر حرف مى‌زد: «ديگه تحملش سخت شده. داريم با يه مرده زندگى مى‌كنيم. هر وقت ميام خونه دلم ميگيره. خونه بوى مرگ ميده. خب اين آمريكايى‌ها يه چيزى ميدونستن كه گواهى دفن ميدن ديگه. واقعا با يه مرده نميشه زندگى كرد. مرده، مرده است ديگه! چه فرقى ميكنه.» مانى براى آنها مرده بود. انگار كه اصلا نبود. كسى فكر نمى‌كرد كه يك مرده حرفهايشان را بشنود. آقاى مالكى سعى داشت مينو را آرام كند: « خب ميگى چيكار كنيم عزيزم. خفش كنم؟ يا چند نفر رو اجير كنم بكشنش. به خدا حال من از تو بهتر نيست. چيكار كنم؟» آن شب مانى تا صبح گريه كرد. ديگر اشكهايش را هم پاك نمى‌كرد. احساس مى‌كرد بايد كارى كند. بايد تكليفش معلوم شود.

باز هم چند روزی گذشت. چند روزی که تقریبا هیچ تفاوتی باهم نداشتند. حدود ساعت 10 صبح یک روز زمستانی بود که پدرش آمد خانه. قبل از اینکه اهل خانه علت این زود آمدن را بپرسند خودش گفت: « دیگه همه چی حله. اینم 4 تا بلیط رفت و برگشت و ویزای دو هفته‌ای فرانسه. اینجوری واسه همه مون بهتره. اونجا هم با یه قبرستون خلوت تو حومه پاریس صحبت کردم. فقط باید بجنبیم. مراسم تدفین سه روز دیگه‌س.» اینطوری برای خودش هم بهتر بود. تحمل این وضعیت برای مانی خیلی سخت شده بود. خیلی سخت‌تر از روزهای اول. همه چیز تکراری شده بود. وارد اتاقش که شدند، مانی آماده بود.

فرودگاه و پرواز خیلی عادی گذشت. هیچ‌کس دل و دماغ حرف زدن نداشت انگار. به هتل که رسیدند مانی یک‌راست رفت روی یک تخت و گرفت خوابید. نیمه‌های شب بود که از خواب بلند شد. حس عجیبی داشت. خیلی وقت بود که انتظار مرگ را می‌کشید ولی انگار می‌ترسید. ترسی که می‌گفت امشب شب آخر است. هر لحظه که می‌گذشت این حس قوی‌تر می‌شد. آخرین سپیده‌دم. آخرین طلوع. آخرین خورشید. آخرین برف. و البته زیاد ادامه پیدا نکرد این حس. ساعت 10 صبح مراسم تدفین شروع می‌شد و باید عجله می‌کردند. لباس مخصوصی تن مانی کردند و راه افتادند. توی راه باز هم همین احساس لعنتی. شتاب روزمره مردم و برف بازی بچه‌ها و یک پیرزن که به کبوترهای پارک غذا می‌داد. یک‌شنبه بود. این را از برف بازی بچه‌ها ساعت 9:30 صبح فهمید.

بغض کرده توی تابوت خوابید. در بالایی تابوت را نگذاشته بودند هنوز. کشیش داشت دعا می‌خواند و مانی احساس کرد که چند دقیقه‌ای وقت دارد تا باز هم نگاه کند. از اینجا که خوابیده بود آسمان پیدا بود. از قضای روزگار آسمان آن روز پاریس بعد از چند روز برف و طوفان، آفتابی بود. و آبی. انگار که تا به حال آسمان را ندیده است. سیر نمی‌شد از نگاه کردن آسمان. دوست داشت در این چند دقیقه به اندازه چند سال به آسمان نگاه کند. هر چه می‌گذشت احساس می‌کرد عمق لحظات بیشتر می‌شوند. هر دقیقه از دقیقه قبل عمیق‌تر است. دوست داشت از هر دقیقه بیشترین استفاده را بکند. بیشترین نگاه را. یک پرنده از جلوی چشمانش رد شد. دوست داشت باز هم پرنده را ببیند. و از اینجا که خوابیده بود ممکن نبود. ناخود‌آگاه بلند شد. چشمانش داشت پرنده را دنبال می‌کرد. نگاهش افتاد به پدر و مادر و خواهرش. که ساکت ایستاده بودند بالای سرش. بعد گورکن را دید با یک بیل در دستش. و کشیش را. و یک دسته گل که لابد قرار بود روی سنگ قبرش بگذارند. فکر کرد که چه مسخره داشته لذت نگاه کردن را از خودش می‌گرفته. دوست داشت باز هم نگاه کند. زندگی را. بلند شد. بدون آنکه حرفی بزند راهش را گرفت به سمت روستای کوچکی که کنار قبرستان بود. مثل دیوانه‌ها به همه چیز و همه کس خیره می‌شد. انگار که خیلی وقت است چیزی ندیده.

هوا داشت تاریک می‌شد که حس کرد گرسنه است. دنبال پول می‌گشت توی جیب‌هایش که یک پاکت پیدا کرد. توی پاکت پول بود و یک کاغذ. شبیه نامه بود. یک نامه خیلی کوتاه:

« مانی جان سلام.

زندگی را نمی‌دیدی. این بازی‌ها برای این بود که ببینی. از من گرفته تا پرستارها و خانواده‌ات و حتی مسئولین بهشت‌زهرا و کشیش و گورکن. امیدوارم همه ما را به خاطر نقش بازی کردن ببخشی. و امیدوارم که دیده باشی. تهران که برگشتی من را بی‌خبر نگذار.

عباس رضایی»

بغضش ترکید. شروع کرد به داد کشیدن. و از میان جمعیتی که با تعجب نگاهش می‌کردند یک تاکسی گرفت برای هتل.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 17 دی 1385  11:23 ق.ظ
توسط: MM

محمد میرزایی هستم. در (fine.mihanblog.com) وبلاگ می نوشتم و اکنون در اینجا.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
شنبه 16 دی 1385  03:01 ق.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: MM

آرین از بنده خواست كه وارد یلدا بازی بشم. (هرچند دیگه خیلی از یلدا و اینا گذشته!!)

1)      به غیز از 4 نفر، هیچ كسی رو نمیشناسم كه قدرت تخیلش  به من برسه! (كافكا، داستایوفسكی، تولستوی، تالكین)

2)      از بین همه موجودات رایج و نیمه رایج شهری، فقط از سوسك می ترسم!

3)      آخرین سالی كه شاگرد اول شدم، دوم راهنمایی بود

4)      الان عوض درس خودندن واسه امتحان و كنكور، دارم جنگ و صلح می خونم.

5)      الان حدودا چند هزار صفحه قصه و داستان دارم كه دوست دارم قبل از مرگم بنویسمشون.

این پایین اسم 5 نفر از اهالی مرده و نیمه مرده! بلاگستان رو می نویسم و می دونم عمرا این كارو نخواهند كرد!

وحید، سلمان، حیدر، حامد، زینب


  • آخرین ویرایش:شنبه 16 دی 1385
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :2  
  • 1  
  • 2  
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو