یکشنبه 1 بهمن 1385  02:16 ق.ظ
توسط: MM

ماجرا از روزی شروع شدکه از خواب بیدار شدم و در کمال تعجب دیدم که نه تبدیل به سوسک شده ام، نه کرگدن. هیچ قدرت خارق‌العاده‌ای هم در خودم احساس نمی‌کردم. داخل آینه هم نرفته بودم. از دورف‌ها و الف‌ها هم خبری نبود. حتی یک چوب جادوگری ساده هم نداشتم. تقریبا نیم ساعت در آینه به خودم خیره شدم. فقط کمی چشم‌هایم پف کرده بود که این تغییر لعنتی هم به خاطر کم‌خوابی و ایم چیزها بود. اوضاع بیرون هم تعریفی نداشت. آسمان و زمین و ساختمان‌ها و مردم و خیابان‌ها و ماشین‌های لعنتی همه سر جای خودشان بودند.

اینطوری فکر کردم که حتما باید اتفاق، خیلی عجیب باشد. خیلی عجیب و کاملا جدید. اتفاقی که تا الان نیفتاده باشد. به خاطر همین است که هنوز نفهمیده‌ام چه اتفاقی افتاده است.تا ضهر همه چیز را کنترل کردم. فایده‌ای نداشت. قدرت بینایی و شنوایی، حافظه، قدرت دست‌ها و پاهاه، سرعت تایپ کردن، درکم از محیط اطراف، آرمان‌های ذهنی، ارتفاع پرش، کلفتی پوست، تعداد دست‌ها و پاها، اندازه ناخن‌ها، وزن. هیچ‌کدام تغییری نکرده بود. حتی باید اعتراف کنم که بیشتر از نیم ساعت از پنجره به آسمان خیره شده بودم، به امید اینکه شاید آدم‌های فضایی یا هر موجود مزخرف دیگری برایم پیامی آورده باشند. یا چه می‌دانم، چیزی ببینم.

هرچقدر زمان می‌گذشت اوضاع غیر قابل تحمل‌تر می‌شد. نمی‌توانستم باور کنم که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد. همه چیز داشت به هم می‌ریخت. یک هفته شده بود که سر کار نرفته بودم، که یک روز بعدازظهر، هفت، هشت نفری از دوستانم سر زده آمدند دیدنم. البته سرزده بودن به خاطر این بود که در این یک هفته گوشی تلفنم را بر نمی‌داشتم. این را هم باید اضافه کنم که من تنها زندگی می‌کنم. در طبقه پنجم یک آپارتمان هشت طبقه قدیمی.

هیچ‌کدام از دوستانم احمقم حرفهایم را نفهمیدند. اصلا اهمیت موضوع را درک نکردند. اول فکر کردند دارم شوخی می‌کنم و بعد هم خیال کردند که مریض شده‌ام و به شکل کاملا احمقانه‌ای با من مهربان شدند. و دلسوز و البته نگران. گفتند که مگر روزهای قبل اتفاق خاصی می‌افتاده که امروز هم منتظر یک اتفاق هستی. اصلا نمی‌فهمیدند یک اتفاق عجیب برای این یک اتفاق عجیب است که هر روز تکرار نمی‌شود. فقط یک روز اتفاق می‌افتد. بعدش پرسیدند چرا امروز. و من هم برایشان توضیح دادم برای اینکه هیچ روز دیگری نباید اتفاق می‌افتاد. و من دقیقا همین امروز منتظرش بودم و هیچ روز دیگری منتظر نبودم و فقط همین امروز است که من حس می‌کنم بدون این اتفاق نمی‌توانم زندگی کنم و یک چیزی کم دارم. و هیچ روز دیگری اینطوری نبوده‌ام. و البته خیلی زود فهمیدم دارم داشتباه می‌کنم و آنها از توضیحات من چیزی نمی‌فهمند. بعد از آن دیگر وقتم را صرف توضیح دادن به آدم‌های احمق نکردم. باید دنبال آن تغییر عزیز می‌گشتم.

چند هفته که گذشت قضیه برای همه جدی شده بود. بعضی از دوستانم خیلی پا پــِی شده بودند کـُمکـَم کنند تا از این وضع دربیایم. آن روزها تقریبا تمام روز داخل خانه بودم. یا نشسته بودم، یا قدم می‌زدم و به شدت دنبال آن اتقاف لعنتی می‌گشتم. سختی کار این بود که اصلا نمی‌دانستم دنبال چه چیزی بگردم. یا ختی کجا را باید بگردم. حال و روزم هیچ خوب نبود. و این رفت و آمد و دلسوزی اطرافیان بیشتر اعصابم را به هم می‌ریخت. هر چقدر می‌گذشت، تمرکزم را برای گشتن از دست می‌دادم. به سر زد که بگذارم و بروم تا از دستشان راحت شوم. یک جایی دور از همه‌شان، به خیال راحت جست و جویم را بکنم. ولی با خودم فکر کردم که ممکن است این تغییر، چیزی داخل همین اتاق باشد. در را کمتر روی کسی باز می‌کردم.

حتی در را برای نماینده شرکت هم باز نکردم و از همان پشت در، حکم اخراجم را خواند و کلی تهدید کرد که تمام هزینه‌های ناشی از تأخیر پروژه را هم باید بپردازم. این را هم بنویسم بد نیست که من حدود چهار سال برای یک شرکت معتبر سازنده چیلر و دستگاه‌های خنک‌کننده به عنوان مهندس طراح کار می‌کردم. آن روزها هم باید برای یک برج سی و هشت طبقه چیلر طراحی می‌کردیم و لابد نبودن من همه را توی دردسر انداخته بود. چرا که همیشه از بهترین کارمندان شرکت بودم و بر خلاف خیلی از کارمندان دیگر، همه کارها را به بهترین شکل و سر موعد مقرر انجام می‌دادم.

تقریبا همه مطمئن شده بودند که من دیوانه شده‌ام. دو سه بار هم پزشکان تیمارستان مزاحم شدند. که در باز نکردم. کم‌کم داشتم ناامید می‌شدم. بیشتر از یک ماه بود که می‌گشتم و هیچ فایده‌ای نداشت. من هم یک انسان معمولی بودم. مثل همه انسان‌های لعنتی معمولی دیگر. و این را اصلا نمی‌توانستم تحمل کنم. اصلا روزهای خوبی نبود.

تا اینکه یک نیمه‌شب متوجه شدم موجودی کنار تخت خوابم ایستاده است. یک موجود خیلی عجیب. شروع کرد به ارتباط برقرار کردن با من. به هیچ‌کدام از زبان‌های بشری صحبت نمی‌کرد. حتی شیوه ارتباط برقرار کردنش هیچ شباهتی به حرف زدن ما انسان‌ها نداشت. ولی من هم یک آدم معمولی نبودم. می‌توانستم منظورش را از این حرکات عجیب بفهمم. مطمئنا هیچ انسانی غیر از من نمی‌توانست معنی این حرکات را بفهمد. آن موجود عجیب به من فهماند که من با همه انسان‌های دیگر فرق می‌کنم. و برای همین باید کارهای خاصی انجام دهم. احساس خیلی عجیبی داشتم. بعد از این همه جست‌وجو کردن چیزی را که می‌خواستم، پیدا کرده بودم. از روز اول هم می‌دانستم که بالاخره پیدایش خواهم کرد.

آن شب موجود عجیب خیلی چیزها به من گفت که من آن‌ها را اینجا نمی‌نویسم. برای اینکه لزومی نمی‌بینم که شما انسان‌های معمولی این‌ها را بدانید. فقط این را می‌نویسم که آن موجود به من گفت که باید همراهش بروم. (این که می‌نویسم گفت، منظورم این نیست که با من حرف زد و این‌ها را گفت. آن موجود حرکات خاصی انجام می‌داد و من می‌توانستم بفهمم که منظورش از این حرکات چیست.) به من گفت باید همراهش بروم و کارهای مهمی انجام بدهم. و همچنین از من خواست تا این یادداشت را برای شما بنویسم تا بفهمید که من دیوانه نشده‌ام و الان هم نرفته‌ام یک جایی خودم رو گم و گور کنم. بلکه همراه آن دوست عجیبم رفته‌ام تا کارهای مهمی را انجام دهم که از بین همه انسان‌ها فقط من می‌توانم انجام دهم. .


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 1 بهمن 1385  01:50 ق.ظ
توسط: MM

راویان اخبار و ناقلان اسرار و طوطیان شکرشکن خوش‌گفتار و صرافان سر بازار اینگونه روایت کرده‌اند که در سالهای خیلی دور، یک شب پادشاه خوابی می‌بیند که از تعبیر کردن آن عاجز بوده است. اینکه او چه خوابی دیده‌ است را کسی نمی‌داند. چون پادشاه خوابش را فقط برای منجمان و پیش‌گویان دربار تعریف کرده. و آن‌ها هم خوشبختانه یا بدبختانه، اصول رازداری را نگه‌داشته‌اند. که البته این رازداری از ترس از دست دادن سرشان بوده یا به خاطر اخلاق و مرام جوانمرانه‌شان، خدا می‌داند. منجمان و پیش‌گویان دربار پس از ساعت‌ها فکر کردن به پادشاه گفتند که خواب خیلی خوبی دیده‌ای و تعبیر خوابت این است که در مملکت شما جایی وجود دارد که رنگین‌کمان به زمین می‌رسد. و اگر کسی بتواند آنجا را پیدا کند، می‌تواند از آن بالا برود و به آن طرف رنگین‌کمان برسد. و البته وقتی پادشاه پرسید که آن طرف رنگین‌کمان مگر چه خبر است، هیچ کدام از منجمان و پیش‌گویان نتوانستند پاسخی شایسته بدهند. چون هیچ‌کدام، آن طرف رنگین‌کمان را ندیده بودند.

همین قضیه – که هیچ کس آن طرف رنگین‌کمان را ندیده بود و هیچ‌کس هم نمی‌دانست آنجا چه خبر است – خیلی پادشاه را کنجکاو کرد که بفهمد که آن طرف چه خبر است. و البته همان‌طور که می‌دانید، پادشاه‌ها ممکن است کنجکاو شوند. ولی عمرا خودشان راه نمی‌افتند کل مملکت را بگردند تا آنجایی را که رنگین‌کمان به زمین می‌رسد پیدا کنند. پادشاه قصه ما هم فرقی با بقیه پادشاه‌ها نداشت. برای همین دستور داد تا جارچی‌ها در تمام مملکت جار بزنند که پادشاه به هرکسی که از آن طرف رنگین‌کمان خبری بیاورد، صدهزار سکه طلا جایزه می‌دهد. و از آنجایی که صدهزار سکه طلا پول خیلی زیادی بود، خیلی از مردم شروع کردند به جست‌وجو. ولی هرچقدر که می‌گشتند چیزی پیدا نمی‌کردند. حتی پادشاه برای اینکه مردم را بیشتر وسوسه کند، مقدار جایزه را سه برابر کرد.

در این میان، چند نفر هم که از مزایای کار گروهی و اصول team work باخبر بودند، تصمیم گرفتند که یک گروه تشکیل دهند و به صورت گروهی به جست‌وجو بپردازند. این چند نفر یک گروه ده نفره تشکیل دادند. اعضای گروه این‌ها بودند: یک قصاب که خیلی خوب شکار میکرد، یک معلم مکتب که نقشه همه پستی‌ها و بلندی‌ها و رودها و جنگلهای مملکت را داشت، یک ورزشکار قوی‌هیکل، یک خیاط که چشم تیزبینی داشت، سه تا برادر که تاجر بودند و خرج سفر را می‌دادند و همچنین راه و چاه سفر کردن و مقابله با دزدان و این‌ها را خوب بلد بودند، داروقه شهر، وزیر دست راست حاکم و پسر هشت ساله خیاط. که این آخری به زور خودش را در گروه جا کرده بود. آنها بار سفر را بستند و همه با هم عهد کردند تا آن طرف رنگین‌کمان را ندیده‌اند به شهرشان بازنگردند.

این گروه مدت زیادی سفر کردند و سراسر مملکت را زیر پا گذاشتند. از کوه‌ها و دریا‌ها و دشت‌ها و کویرها و شهرها و روستاهای زیادی گذشتند. خطرات زیادی را پشت سر گذاشتند و از چنگ دزدان و حیوانات و بلایای طبیعی به سلامتی گذشتند. تا اینکه یک روز بارانی توانستند مکان مورد نظر را پیدا کنند. در آن روز بارانی، پشت یک کوه بلند، که یک دریاچه در دامنه‌اش آرام گرفته بود. توانستند مکانی را پیدا کنند که خورشید هر روز از آنجا به آسمان می‌آید. اینجا یک سر رنگین‌کمان خم شده بود و آنقدر پایین آمده بود که به راحتی می‌شد از آن بالا رفت.

اعضای گروه خیلی خوشحال شدند و همدیگر را در آغوش گرفتند و از اینکه می‌دیدند زحماتشان به هدر نرفته است، خدا را شکر کردند. و البته خیلی با سرعت از کوه بالا رفتند تا به رنگین‌کمان برسند. هر ده نفر از رنگین‌کمان بالا رفتند و در حالی که دهانشان از تعجب باز مانده بود و یک صدایی شبیه « اَ » از آن بیرون می‌آمد، داخل رنگ‌های زیبای رنگین‌کمان حرکت کردند. تقریبا می‌توان گفت دانستن اینکه آن طرف چه خبر است برایشان از سیصد‌هزار سکه طلا مهم‌تر شده بود. البته فقط خدا از دل‌های مردم آگاه است.

اما وقتی به وسط‌های راه رسیدند، ترش برشان داشت. آخر صدای باران خیلی کم شده بود. و لابد می‌دانید که اگر باران قطع شود، رنگین‌کمان هم ناپدید خواهد شد. آن‌ها هم از همین ترسیدند. هیچ‌کدام نمی‌دانستند که اگر باران قطه شود و رنگین‌کمان ناپدید شود چه بلایی سرشان خواهد آمد. برای همین تصمیم گرفتند از همان راهی که آمده‌اند، بازگردند. همه برگشتند به جز یک نفر. همان پسر هشت ساله خیاط که ناگهان شروع کرد در جهت مخالف دویدن. انگار که می‌خواست قبل از اینکه باران قطع شود به آن طرف رنگین‌کمان برسد. به جز پدرش، هیچ کسی جرات نداشت دنبال او برود تا برگردانتش. اینگونه شد که خیاط و پسرش به آن طرف رنگین‌کمان دویدند و هشت نفر بقیه هم به این طرف رنگین‌کمان.

این هشت نفر وقتی پایشان به زمین سفت خدا می‌رسد، در کمال تعجب می‌بینند که هنوز باران با شدت می‌بارد. ولی دیگر هیچ‌کدام جرات نمی‌کنند که دوباره وارد رنگین‌کمان شوند و ببینند چه بلایی سر خیاط و پسرش آمده است. آن‌ها، همان‌جا انقدر منتظر می‌مانند تا باران بند می‌آید و رنگین‌کمان ناپدید می‌شود. بعد هم به سمت شهر و دیارشان حرکت می‌کنند. و ماجرا را از سیر تا پیاز برای پادشاه کنجکاو تعریف می‌کنند. پادشاه هم – که حرف‌های داروقه و وزیر دست راستش را باور کرده بود – همراه یک هیأت عالی‌رتبه همراه آن هشت نفر به پای آن کوه رفتند. ولی دیگر خبری از پایین آمدن رنگین‌کمان نبود. ولی چون به هرحال آن‌ها خبری از آن طرف رنگین‌کمان برای پادشاه نداشتند، جایزه به آن‌ها تعلق نگرفت.

بعد از این ماجرا، حرف‌های زیادی درباره خیاط و پسرش زده می‌شد. بعضی‌ها می‌گفتند آن طرف رنگین‌کمان چیزی نبوده و خیاط و پسرش هم خواسته‌اند برگردند ولی رنگین‌کمان ناپدید شده است و آنها نتوانسته‌اند برگردند. بعضی هم می‌گفتند حتما آن طرف رنگین‌کمان انقدر جای زیبایی بوده که خیاط و پسرش دلشان نیامده است به دنیای پر از کینه و بدی و ظلم و ستم خودمان برگردند. چرا که با رنگین‌کمان‌های بعدی هم می‌توانستند برگردند. بعضی‌ها هم می‌گفتند لابد آن طرف رنگین‌کمان یک دیو وحشی زندگی می‌کند. که اصلا دوست ندارد کسی به حریم شخصی او سرک بکشد. برای همین هم از آمدن خیاط و پسرش عصبانی شده و آن‌ها را آن طرف رنگین‌کمان زندانی کرده.

البته همه این حرف‌ها را مردم عادی می‌زدند. اکثر آدم‌های مهم می‌گفتند که این هشت نفر – که یک نفرشان وزیر دست راست بود و یک نفر هم داروقه – دارند دروغ می‌گویند و خیاط و پسرش را هم یک جایی سر به نیست کرده‌اند. و اصلا رنگین‌کمان هیچ وقت به زمین نمی‌رسد تا بشود از آن بالا رفت.

من راوی هم اطلاعات بیشتری ندارم تا برایتان تعریف کنم. چرا که غیر از یکی دو باری که چند نفر خودشان را خیاط و پسرش جا زدند و خواستند سیصد‌هزار سکه را بگیرند و خیلی سریع هم دستشان رو شد، هیچ خبری از خیاط و پسرش وجود ندارد. و از آنجایی که فقط آن دو نفر بودند که آن طرف رنگین‌کمان را دیده‌اند، باقی حرف‌ها فقط حرف است. .


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو