تبلیغات
میگفتی میخوای گوشی موبایلت رو عوض کنی. حالا که یه ترک گنده هم افتاده روی شیشه محافظ LCDش دیگه نمیخوای؟ خب فعلا نه. یعنی این تَرَک، یادگار یه روزیه که ترجیح میدم فعلا هی یادش بیفتم. نه که خیلی روز مهیه باشهها. ولی خب تا وقتی من انقدر آدم احمقی هستم، مهم جلوه میکنه. واسه همین امیدوارم تا چند وقت دیگه اصلا مهم نباشه!
این روزها هوا خیلی خوب است. از آن هواهایی که اجازه افسرده بودن را به آدم نمیدهد. مگر اینکه چه باشد که از این هوا هم کاری بر نیاید. از این هواهاست که بدون دوست و رفیق هم میشه خوش بود. میشه بشینی با دار و درخت حرف بزنی. یا مثلا یه موجود خیالی. (لعنت به نظام و خرزوخان، البته!) هوای دیوونه شدنه. خل بازی دراوردن. خیال پردازی و این چرت و پرتا. و البته چیز درست و درمون خوندن. و حالا اگر یکی از این روزها را کامل بگیری بخوابی. یعنی از ساعت 11 صبح که از دانشگاه برمیگردی تا 6 بعدازظهر که بیدارت میکنند. حوصله حرف زدن نداشته باشی حتی سر کلاس. دور و ورت پر کتاب باشد و یک صفجه هم نخوانی. و هر وقت سر کلاسی، جایی برای بچهها از چیزی حرف بزنی که درگیری ذهنیات هست و بعد از پنج دقیقه احساس کنی که این حرفها اصلا برای کسی جالب نخواهد بود. و فلان و بهمان و الخ، حس میکنی که شرمنده بهار میشوی. انقدر شرمنده که برای اینکه رو در رو نشوی با بهار، پنجره های اتاق را ببندی و بروی زیر لحاف و مثلا بخوابی. اما بهار از میان این همه مانع داد میزند که برای دیدن بهار دیگر باید یکسال صبر کنی. و تو دلت نمیآید که کرگدن بمانی. هوس کنی پوستت را بشکنی (پوست کرگدن کلفتتر از این است که پاره شود. اهل فن میدانند.) و قاطی بهار شوی.حتی اگر ببینی همه مردم شهر شده اند عین کرگدنهای اوژن یونسکو و آواز میخوانند و میدوند. هوس میکنی کلاس فلسفه بگذاری. برای خودت که میشود. جای دیگر اگر نشود. حتی هوس میکنی راجع به تاکتیکهای مربیهای فوتبال جایی حرف بزنی، بنویسی. پینوشت: یک نامه نوشته بودم برای دانشآموزان دوره یازده درباره بهار. خودم ندارم نامه را. احسان یا مصطفی اگر لطف کنند یک نسخه بدهند ممنون میشوم. بیشتر از هر کسی خودم دوست دارم بخوانمش!
آخرین پست ها