همه معلما باید اینو بدونن.
یه قطره آب که از ابر داره میفته، تو اقیانوس یا کوه و دشت یا هرجا، اگه قبل از اینکه برسه پایین، تبخیر بشه اصلا نمیفهمه دریا و کوه و رود و دشت و تبخیر یعنی چی.
روی مردی و مردانگی را سفید کردهاند، مردها و زنهای حزبالله لبنان. و حتی روی واژه حزبالله. جرات و غیرت و اعتقاد و مردانگی همرزم بودنشان را ندارم. و ای کاش داشتم. از شما هم کاری اگر نمیآید، برای پیروزیشان دعا کنید.
این روزها تنها پرچمی که لیاقت بالابردن را دارد همین سبز و زرد حزبالله است.
هنوز دارم آن رفیق خیالی سابق را. با من بزرگ میشود و حرف میزد و درددل میکنم. و حتی همه تو نبودنهای تو، او را از من نگرفته. و گاهی اصلا شک میکنم که او خیالی است یا تو. از بس که نیستی. و از بس که هست. و میخواهم که نباشد. و تو... نمیدانم هستی یا نه. پی نوشت بیبط: کلاس تحت الذکر!شروع شد! و خب البته بنده نمیدونستم که این چیزا که در وصف کلاس اینجا نوشتم به گوش آقای شکوهی هم میرسه! پی نوشت بیربط2: باز دوباره مطالب ورزشی! رو جدا کردم. یعنی همون وبلاگ سابق آبی قرمز. اینجوری فکر کنم بهتره. توی جو جام جهانی اینجا کلا شده بود ورزشی!
اگه میدونستم حرفم رو گوش میکنن، یه چیز بهتر میخواستم! تنها بازی قشنگی که توی این جام دیدم، بازی ایتالیا – آلمان بود. و البته اونم به خاطر لیپی. شک نکنید که اگه دلپیرو رو نمیاورد تو، آلمان توی پنالتی بازی رو میبرد!
فینال مانکنها و خرافاتیها خیلی قابل تحملتره! پینوشت:از سال 94 که بازیهای جام جهانی رو به طور کامل! تماشا میکنم، همیشه برزیل یه پای فینال بوده! لعنت! پینوشت2: دیگه بازیکنا خیلی کارهای نیستن. هر چی از عمر فوتبال میگذره، نقش مربیها بیشتر میشه. بازیکنها هم دارن تبدیل میشن به عمله و اکله مربیها. جای ماردونا و غیره خالیه! اشتباه میکنن جام رو میدن دست کاپیتان! باید بدن به این مربیهای لعنتی که گند زدن به زیباییهای فوتبال.
هی! مانکنها! شادی پس از گلها، باکلاسها، یه لطفی بکنید این نژادپرستهای عوضی رو ببرید. و البته ای خرافاتیها، پیر و پاتالها، شما هم لطفا اسکولاری رو ببرید! قهرمان شدن نژاد پرستها یا اسکولاری یه فاجعهاس در حد قهرمانی یونان!
گفت: چه ربطی داره، میگم بریم بام تهران، از اونجا تهران رو ببینیم. : از اون جا فقط همون ساختمونای بلند رو میبینی. از بالا که به تهران نگاه کنی، اونا فقط میان تو چشمت : خره، از اونجا کل تهران پیداس. چه برجا. چه اون ساختمونهای کوچیکت : دایره نگاه زیاده. ولی چیزی که چشمت رو میگیره هموناس. تهران رو اگه بخوای بیینی باید از همون بالا راه بیفتی، بیای تا پایین پایین. اصلا همه دنیا رو. همه آدما رو. همه چیزها رو.
گفتم: تهران بالای شهرش ساختمونای بلند داره، پایینش ساختمونای کوتاه
ادبیات همیشه وسیله خیلی مناسبی بوده واسه عالمان گروه دوم که باهاش بتونن حرف بزنن. سارتر، داستایوفسکی، کامو، کافکا، هدایت، جلال و قدیمتر، افلاطون، دانته، هومر، مولوی، حافظ، سعدی. قدرت خارقالعاده نوشتن خیلی از آدمهای بزرگ رو وسوسه کرده که دست به قلم بشن. فوتبال، تفریح بسیار کاملیه. یه بازی شطرنج که مهرههاش میتونن مثل مارادونا هنجار شکنی کنن، مثل رونالدینیو همه رو غافگیر کنن، مثل فانباستن مصدوم بشن و مثل کوکو بدشانسی بیارن. تلفیقی از هیجان، هوش، قدرت بدنی، کنترل احساسات و احساسات!
از وقتی بنی بشر پا گذاشتن رو این زمین خاکی، یه جورایی حس کردن که باید یه چیزایی رو بدونن. که نمی دونن. معما بود جهان واسشون. شروع کردن به حل کردن معما. بعده ها این راه و روششون، دو تیکه بزرگ شده. فیزیک و فلسفه.
اولی شروع کردن به گشتن توی دنیای مادی و دومی توی معقولات.خیلی جاها باهم درگیر شدن و خیلی جاها هم خواسته و نخواسته به هم کمک کردن.
امسال تابستون توی مدرسه یه کلاس دارم که میخوام راجع به این چهار تا توش حرف بزنم...
آخرین پست ها