چند روز پیش نمیدونم چرا یهو احساس کردم که پاییز شروع شده. همه چیز شده بود پاییزی. شب داشتم شرق میخوندم، میرفتاح هم نوشته بود که پاییز اومده و اینا. اومده دیگه!
نمیدونم راس میگه یا نه. ولی اینو میدونم الآن که تشنه رفتم و تشنه برگشتم، خیلی چیزها رو فهمیدم که قبلا نمیفهمیدم. اصلا فکرش رو هم نمیتونستم بکنم. و خب البته کسانی رو هم دیدم که اینجوری بودن و تونستن همینجوری ادامه بدن و ارزش آب رو هم میدونن.
میگفت کسی که تشنه بره لب چشمه و تشنه برگرده خیلی بیشتر ارزش آب رو میدونه تا کسی که تشنه بره لب چشمه و خیکش رو پر آب بکنه. میگفت سیرابی مهم نیست. فقط مهم اینه که ارزش آب رو بدونی. بدونی آب چیه. آب تمیز. حالا چه سیراب بشی، چه تشنه بمونی.
پی نوشت: حسین پناهی هم از یه بابایی حرف می زد که چهل سال عاشق یه دختر بور هجده (یا چهارده) ساله بود.
توی سایت جشنواره ملی آموزش زبان، به چه بزرگی نوشته: همه بر سر زبانند و تو در میان جانی. فقط باید کلمه باشه توی شعر.
تابلوی تبلیغاتی رب خرّم، بالاش نوشته: به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست.
یه عده میدونستن که وجود امام حسین با منافعشون در تضاده. آگاهانه دشمن امام بودن. یه عده هم دنبال پول و مقام و اینا بودن. بعضیها فریب دستگاه تبلیغاتی – در زمان خودش خیلی قوی – اموی رو خورده بودن. فکر میکردن امام از دین خدا خارج شده و شورش کرده و باید از دین دفاع کنن. یه عده میگفتن جنگ، جنگ قدرته. هر دو طرف اشتباه میکنن و دنبال قدرت هستن. با ژست روشنفکرانه و الهی نشستن به تماشا. یه عده میگفتن حق با امام هست و باید کمکش کرد. ولی خب از ما کاری برنمیاد. پیریم. زن و بچه داریم. یه عده میگفتن حق با امام هست ولی باید کوتاه بیاد. چون نتیجه جنگ معلومه. باید جور دیگهای مقابله کنه. یه عده هم هیچ چیزی نگفتن. بدون توجه به هیچکدوم از این حرفها راه افتادن. و خب تعدادشون خیلی کم بود. و امام گفت در گذشته و آینده تاریخ، مانند این یاران پیدا نمیشود. پینوشت: البته بنده هیچوقت جسارت نمیکنم و حزبالله رو با واقعه کربلا قیاس نمیکنم. ولی ...
امام حسین(ع) که به قصد کوفه، حج رو ناتموم گذاشت و خبر به همه جا رسید مسلمونا چندین دسته مختلف شدن:
آخرین پست ها