تبلیغات
البته آن روز دوازده هزار و دویست و پنجاه تومان پول توی جیب مرتضی بود.
مرتضی و سیامک نشسته بودند روی نیمکت فزرتی پارک. داشتند از گذشته صحبت میکردند. 3 یا شاید 4 سال پیش. که چقدر خوش میگذشت و چه روزهای خوبی بود و الآن همه چیز چرت شده. و چه فرصتهایی را از دست دادهاند. و اگر دوباره برگردند به آن روزها شاید بتوانند آن خوشی و حال و صفا را برای همیشه نگه دارند. سیامک به مرتضی گفت حاضری چقدر پول بدی تا دوباره برگردی به آن روزها. مرتضی دستی توی جیبش کرد و گفت پنج هزار تومان.
آخرین پست ها