چهارشنبه 12 دی 1386  02:01 ق.ظ
نوع مطلب: (ادبیات! ،) توسط: MM

میشه سراغ وکیل رفت، ولی خب یا وکیل دون پایه یا وکیل کلاش. وکیل‌های بلند پایه هم هستن، ولی کسی دستش بهشون نمی‌رسه. اون یارو نقاش دادگاه هم می‌تونه از طریق دوست‌هاش بانفوذش روی پرونده تاثیر بذاره. چون خیلی از قاضی‌ها رو می‌شناسه. وکیل‌های دون‌پایه همش حرف می‌زنن و آدم حس می‌کنه که کار پیش نمی‌ره. وکیل کلاش گرفتن هم جرات می‌خواد. معلوم نیست تاثیر مثبت داشته باشه یا منفی. تازه وکیل‌های دون پایه حساس هستن که وکیل کلاش نداشته باشی. کارهای نقاش هم یا به آدم تبرئه موقت میده یا تعویق دادرسی. ازش برنمیاد که تبرئه کامل واسه آدم جور کنه.

اینجوری میشه که یوزف ک. تصمیم می‌گیره که خودش، با همه وجودش، تنهایی عرض‌حالش رو بنویسه و بره دادگاه و از خودش دفاع کنه. واسه همین هم وقتی داستان «محاکمه» فرانتس کافکا رو می‌خوندم  بعد از مدت‌ها از خوندن داستانی لذت بردم. دقیقا مثل وقتی که مسخ رو می‌خوندم. یا ابله.

خلاصه خواستم خوندنش رو پیشنهاد بدم.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 9 دی 1386  12:12 ب.ظ
نوع مطلب: (فیزیک و فلسفه ،) توسط: MM

همه چیز مزخرفه. هیچ چیزی تو را ارضا نمی‌کند. همه چیز مسخره است. سراغ هر چیزی در این دنیا می‌روی دلت را می‌زند. همه چیز حال به هم زن است. پس لابد خودت یک چیز جالب‌تری هستی که همه چیز برایت مسخره به نظر می‌رسد. آن معیاری که درونت داری لابد چیز بهتری است، از آن چیزی که فکرش را می‌کردی. و البته این را می‌دانی که – دیر یا زود – می‌میری.

فلسفه وجودی (اگزیستانسیالیسم) از همین جاها شروع می‌شود. آدم‌هایی مثل نیچه، هایدگر، مارسل، کی‌یرکگور، یاسپرس و سارتر و بوبر و غیره. ولی خب اعتقاد دارند که برای شناختن انسان به عنوان هستی-بادیگران-در عالم فقط عقل به عنوان تحلیلگر منطقی کافی نیست. سعی می‌کنند از تمامی قوای انسان (احساس و این مسائل) استفاده کنند. و اینجوری در قرن بیستم جلوی تحلیلگرهای منطقی قرن (هگل و ایده‌آلیسم دیالکتیک، مارکس و ماتریالسیم دیالکتیک و راسل و اتمیسیم منطقی و پوزیتیویسم و غیره) که سعی می‌کردند با یک سری دستورالعمل‌های منطقی کل جهان و انسان را به عنوان جزئی از آن تحلیل کنند، در آمدند.

فلسفه وجودی دستورالعمل آماده‌ای برای انسان ندارد. و اصولا از انسان‌هایی که همه مثل هم بار می‌آیند متنفر است. بیشتر سعی می‌کند که انسان‌ها را به جاهایی بکشاند که خودشان چیزهایی را تجربه کنند و به چیزهایی برسند و برای خودشان تصمیم بگیرند. برای همین هم از ادبیات استفاده می‌کند. نه به عنوان یک وسیله برای آموزش دادن ایده‌هایشان به عوام (مثل مارکسیست‌ها)، که به عنوان یک چیز عجیب که می‌تواند انسان را حرکت بدهد.

کی‌یرکگور، سارتر،داستایوفسکی، کافکا، کامو و کمی جلوتر سالینجر و نمونه‌های ایرانی‌ای مثل هدایت و یا حتی جلال سعی بر همین کار را داشته‌اند...


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
سه شنبه 4 دی 1386  05:12 ق.ظ
نوع مطلب: (فیزیک و فلسفه ،) توسط: MM

برای نوروشنفکران/ نوجوانان/ نوفیلسوفان/ نوحجتان*

ای نوروشنفکر/نوجوان/نوفیلسوف/نوحجت عزیز، وقتی که کسی در مورد قضیه‌ای می‌گوید که مهم‌ نیست/بی‌خیالش/who care/ به تخمم/به درک یعنی که یک چیز مهم‌تری دارد که این قضیه نسبت به آن مهم نیست. یعنی در این صورت است که این جمله از لحاظ ساختاری درست می‌شود.

حالا شما شاید بخواهی بگویی که هیچ چیزی نداری که نسبت به این قضیه مهم‌تر، یا اصلا مهم باشد. ولی من به شما می‌گویم که چرا، داری. و آن، همین حس مزخرفی است که با گفتن این جمله/عبارت پیدا می‌کنی. و بعضی وقت‌ها این حس مزخرف تمام هستی و وجود تو را دربرمی‌گیرد. یعنی تو چیزی خارج از این حس مزخرف نیستی.

البته روشنفکرها/ فیلسوف‌ها/ جوانان/ حجت‌ها مخاطب این جملات نیستند.

*حجت‌ها در هیچ‌کدام از گروه‌های قبلی قرار نمی‌گیرند. برای همین خودم را مجاز دیدم که الفاظ حجت‌ها و نوحجت‌ها را برایشان جعل کنم.


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 4 دی 1386
نظرات()   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو