از آنجایی که انسان موجود خیلی والا و کاردرستی است، لذا هرچه او بگوید همان است. انسان سوژه است. (زیرنهاد شناسایی، فاعل خودبنیاد شناسایی یا هر معادل فارسی دیگر) راه میافتد توی دنیا و هر چیزی که توانست بشناسد شناخته است. خدا هست؟ خب اگر انسان بتواند اثبات کند لابد هست. فقط چیزهایی حق هستی دارند که انسان بتواند وجوشان را ثابت کند. خدا، آزادی، حق حاکمیت، زندگی بعد از مرگ و هر چیز دیگری. بعد هم وقتی خودش از این اثبات کردنها خسته میشود میگوید که آن چیزهایی که من نمیتوانم هستی یا عدمشان را اثبات کنم، بیخیالشان. چیزهایی که من نمیتوانم اثباتشان کنم دخلی به من ندارند. در این شرایط است که یک احمق میگوید خدا نیست چون تکامل زیستشناختی داریم و یک احمق دیگر هم میگوید خدا هست چون خواب آینده را میبینیم. و کلاً از این مزخرفات. مشخصهی اصلی مدرنیته (تجدد) همین سوبژکتیویته است. شاید اگر نیچه نبود و تمام شئون مدرنیته را به فحش نمیکشید الآن همهی انسانها همچنان در همین سوبژکتیویته (فاعل خودبنیاد شناسایی بودن انسان) باقی میماندند. و شاید اگر هیدگر نبود همهی کسانی که میفهمیدند نیچه چه میگوید دیوانه میشدند. برای همین است که همیشه باید متشکر این دو تا آدم عجیب و غریب آلمانی باشیم.
آخرین پست ها