حقیقت یک چیز است. این چیز به شدت واحد است. یعنی خیلی واحد است. چیزی که خیلی واحد است نمی تواند پیچیده باشد، ولی یک چیز که اینقدر ساده و اینقدر واحد باشد را ذهن مشوش و پیچیده ما درک نمی کند. چند سال پیش، وقتی دوره 12 راهنمایی علامه حلی 2 تهران هنوز وارد مدرسه نشده بود، چند نفر دور هم جمع شدند تا با هم وظیفه "راهنمایی" آن را بر عهده بگیرند. مدیریت مدرسه هیچ وقت متوجه نشد که چرا این چند نفر تاکید دارند که "چند نفر" باشند و در نهایت هم تصمیم گرفت که "سمت" مشاور را به "یک" نفر از آنها بسپارد. به نظر شما چرا "چند نفر"؟ 1. چون این چند نفر با هم رفاقت دیرینه داشتند. 2. چون مشاوره خیلی کار داشت. 3. خانه شان. 4. چون همه می خواستند از حقوق و مزایای بالای مشاوره بهره مند گردند. واقعیت این بود که این چند نفر، نه خودشان و نه هیچ "نفر" دیگری را، دارای "لیاقت" راهنمایی نمی دانستند. حقیقت یک چیز است، یک چیز خیلی واحد. ولی هیچ "نفر" از کسانی که این چند نفر می شناختند نمی توانست اینقدر خق باشد. پس تصمیم گرفتند چند نفر باشند. که چند حرف بزنند. که حرف خودشان را بزنند. و درود بر کسی که حقیقت را از میان این تشویش می یافت و اختیار می کرد. این اختیار وظیفه این چند نفر نبود، مگر برای خود خودشان که به بقیه ربطی ندارد. و هیچ کس مسئول آنچه دیگری اختیار کرده نیست و نخواهد بود. حقیقت خیلی واحد است، و در نهایت سادگی. ولی وقتی ذهن ناقص و مشوش ما چیزی از آن می یابد لاجرم پیچیده اش می کند. وقتی قرار باشد پیچیده ای را که گمان می کنید رنگی از آن سادگی و وحدت دارد به کسی بگویید، مجبور می شوید بپیچید. یک دانش آموز هیچ وقت این پیچیدن شما را نمی فهمد، شاید چون هنوز خودش نپیچیده. چون هنوز یکرنگ تر است. هنوز ... شاید لازم باشد زمانی گپی دوستانه با او بزنید، زمانی دیگر نصیحت کنید، زمانی دیگر مواخذه اش کنید، و زمانی دشنامش دهید. دانش آموز این همه را نمی فهمد. نمی تواند پای گپ دوستانه کسی بنشیند که دیروز مواخذه اش کرده. و از کسی که لحظه ای پیش دشنامش داده نصیحت نخواهد شنید. این چند نفر از آنجا که اینها را می دانستند هر کدام بخشی از این داستان را به عهده گرفتند، بسته به اینکه از عهده کدام بهتر بر می آمدند. ار اینجاست که اگر میان دشنام من و نصیحت صابر و گپ و گفتگوی حجت و چوب مشاور شریف و نامه عمو نوروز و صدای "سلام بچه ها"ی پیک نوروزی و ... فاصله ای هست، چیزی جز دلخواه این چند نفر نبوده و نیست. اینکه توی دانش آموز فقط دل به چوب مشاور بسته بودی یا نامه به عمو نوروز، گناه از من و دیگران نیست. قصد این ندارم که از جانب بقیه آن چند نفر اراجیف ببافم. و هر چند خوش ندارم از واگویی هر چه قبل از این گفته ام، دوباره ،برای شمایی که انگشت اتهام به سمت من و دوستانم و دوستم که به حق از عمرش برایتان خرج کرده گرفته اید و آنچه نفهمیده اید را به جای ذهن مشوش و پیچیده و در عین حال ابتدایی و ناکارامد خودتان از گذشته ای که کم از آن فهمیده اید سراغ می گیرید، مرور می کنم. در همان روز اول؛ روز معارفه. چند چیز را از چند نفر نفهمیدید: شما، دانش آموز نخبه و پخ این مملکت، قبل از هر چیز امید می خواهید. امید است که شما را، و ما را، حرکت می دهد. پس کسی قبل از هر چیز به شما خوش آمد گفت و نوید داد که چه در شما نهفته است و از آن بیشتر نیاز به آشکار شدن آن. و این نیاز بیش از اینکه نیاز معلم و ولی و مملکت باشد، نیاز خود شماست به یافتن و یافته شدن. و به یاد دارم شور و شوق را در میانتان وقتی این را می شنیدید. و کسی، من، پس از آن دشنامتان داد! مبادا که غرور آنچه را که می خواهد شکوفا شود قبل از آشکار شدن بپوساند. دشنام من هشداری بود به آنهایی که خودشان را، و دیگران را، برای خودشان و به راه خودشان می خواهند. و قرار بود به شما گوشزد کند که تا اخر در کنار "دیگران" زندگی خواهید کرد. چه شما تیزهوش باشید و دیگران کودن. چه شما قدیس باشید و دیگران مظهر تباهی. و باز به یاد دارم، و به یاد داریم، آنهایی را که از شدت حیرت از این دشنام نا به هنگام در چشمانشان اشک حلقه زده بود. و باز پس از آن کسی به شما اعتماد به نفس داد. که ادامه بدهید. که نمانید. که ایمان داشته باشید. و بعد دیگر کسی چیزی به یاد نیاورد... حقیقت یک چیز است، و فقط یک چیز. اگر من و شما راهی به آن نداریم از قامت ناساز و بی اندام خودمان است. آنقدر از آن می فهمیم که می توانیم. بیشتر از آن هم بر دوشمان نگذاشته اند. ولی اگر نفهمیم که بیشتر از این نمی فهمیم و نمی فهمند کلاهمان پس معرکه است. فقط اگر سرابی را که به جای حقیقت گرفته ایم جدی بگیریم همینجا می مانیم و می میریم و می پوسیم. حقیقت یک چیز است و فقط یک چیز. همه اینهایی که من و تو فکر می کنیم حق است و حقیقت اصلا نمی توانند باشند. چون این همه اند. یعنی یکی نیستند. فقط باید بفهمیم که اصالتی ورای همه اینها هست و همه اینها بازتاب آن اصالت است در ذهن کج و کوله و مشوش و پیچیده ما. اما هر چه هست حقیقت نیست. آنهایی که به یاد نمی آورند یا اصلا نبوده اند که به یاد بیاورند می توانند بروند و نگاهی به آنچه از اردوی اصفهان-شهرکرد به جا مانده را ببینند. وقتی من از غاری که از زیز تمام رشته کوه زاگرس می گذشت تا به ساوه برسد (!) و سردار اسعد و سربازانش در عبو از این غار از شدت تاریکی نیمه کور شدند صحبت می کردم و سعی می کردم که حتی لبخند هم نزنم. وقتی نوشته جلو در غار را ( که همه می توانستند بروند و بخوانند!) به عنوان سند همه مزخرفات ارائه کردم و هیچ کس (حتی یک نفر از شما) زحمت خواندن آن را به خود نداد که بفهمد یک کلمه از آن همه حرف راست نبوده و همه به سادگی باور کردند که غاری که می دیدند به سختی از سی متر تجاوز می کرد در گذشته مسیر شهرکرد به تهران را سیصد کیلومتر کوتاه می کرده است! و اینکه چند هزار سرباز در چند هفته از آن گذشته اند تا به تهران برسند و مشروطه کنند!! و به یاد دارم پس از آن چگونه در اوج گرما و تشنگی قمقمه های آب و ظرف آب معدنی خود را خالی می کردید که از "شیر کوهرنگ" که از دل کوه می جوشید و همه خواص آن مانند شیر و چه بسا مفیدتر و مغذی تر بود پر کنید. و آنهایی را هم که گفتند قبل از این هم شیر کوهرنگ خورده اند هنوز به خاطر دارم. و اینکه چقدر عصبانی و ناراحت بودید وقتی رسیدید و جز آب چیزی نبود. ما می دانستیم که به شما دروغ می گوییم. این دروغ ها آنقدر خنده دار هستند که احتمالا الآن دارید به خودتان می قبولانید که اگر آنجا بودید امکان نداشت باورشان کنید. حتی اگر آنجا بوده اید و باور هم کرده باشید الآن دارید پیش خودتان انکار می کنید. شاید هم ما را مقصر بدانید. که راهی برای دانستن حقیقت نداشته اید و به آنچه ما می گفتیم "باور داشتید" و "اعتماد می کردید". آیا این باور و اعتماد در جایی که با ساده ترین و پایه ترین مفاهیم عقلی در تضاد است قابل قبول است؟ آیا در جایی که متن مرجع روی دیوار غار حجاری شده سخنان من قابل استناد و اعتماد است؟ اینجا هم نفهمیدید. نفهمیدید که ما حقیقت نیستیم. آنچه ما می گفتیم و بودیم تمام تلاش ما بود برای رسیدن به حقیقت. حتی خود چند نفر هیچگاه در مورد همه چیز اتفاق نظر نداشتند. چطور ممکن بود که خودمان همه چیز را باور کنیم؟ چنان که من هیچ چیز را متقن نیافته ام. و شما اگر بودید و دیدید، باید می فهمیدید که وظیفه شما "اطاعت" از آنچه ما می گفتیم بود در جایی که حکم ما مشروع بود. ما هیچ وقت از شما نخواستیم آنچه را می گوییم و هستیم "ایمان" داشته باشید. چون ما همینیم که هستیم. پیچیده و مشوش. قضیه شیر کوهرنگ و غار سردار اسعد بختیاری شاید می توانست برای آنها که می فهمیدند اتمام حجت باشد. ولی تا آنجا که چشم من دید، این هم فراموش شد. مانند قبلی. از این قبیل نفهمیدن ها زیاد سراغ دارم ... بروید و پیک شادی سال سوم تان را ورق بزنید. به جای نامه یک گفتگوی دو نفره برایتان نوشته بودم. گفتگوی دو معلم، من و دوست قدیمی ام حمید حجت. بعضی ها خیال کرده بودند من در طول گفتگو سعی کرده ام افکار دوست قدیمی ام را اصلاح کنم! نمی دانم کسی به این فکر کرد که "گفتگوی دو معلم در مورد اینکه دانش آموز در مدرسه و از معلم چه چیزهایی را باید یا بگیرد و از چه طریقی" به دانش آموز چه ربطی دارد. تنها هدف من از نوشتن آن گفتگو برای شما این بود که در پایان سه سال همراهی، یک بار با خود مرور کنید که چه چیزهایی از ما یاد گرفته اید و چه تاثیراتی، چه آگاهانه و چه ناخودآگاه، از ما و محیط مدرسه پذیرفته اید. و اینکه چه چیزهایی را نباید یاد می گرفته اید و چه تاثیراتی را نباید می پذیرفتید. یا چیزهایی که به هر صورت قرار نبوده یاد بگیرید. یا اینکه خیال می کنید یاد گرفته اید ولی به مزحکانه ترین صورت ادایش را در می آورید. این یکی را نمی دانم چند نفر اصلا حوصله کردند بخوانند و چند نفر فهمیدند. ولی به نظر می رسد این هم فراموش شده... یادم می آید در اردوی قزوین به چند نفر که گرم بحث بودند گفتم که نمی فهمند. گوشزد کردم. خیلی بد است که آدم نفهمد که ممکن است نفهمد. یادم می آید آنقدر ناراحت شده بودند که صابر و حسینی دلداریشان می دادند. من در یادمان چیزی ننوشتم. کسی به من خبر نداد. ناراحت شده بودم. الآن خوشحالم. حقیقت یک چیز بیشتر نیست و دست کمتر کسی هم به آن می رسد. از این نمی توان زیاد ناراحت بود. باید رفت و تلاش کرد. ولی چیزی که من را ناراحت می کند این است که ما زود فراموش می کنیم. قطعه های کوچکی از حقیقت را که می یابیم به جای آنکه به هم بچسبانیم که شکسته و بسته هم که شده به چیزی شبیه آن حقیقت واحد برسیم، گم شان می کنیم. و چقدر زود فراموش می شوند. هنوز یادم می آید، شاید چون هنوز چیزی از آن نگذشته، که وقتی اولین بار به وبلاگ لعنتی شما نگاه کردم و محتوایش را دیدم حس کردم چیزی دارد در آن می گندد. بوی تعفن اش بلند شده بود و نشسته بود سر وبلاگ: مرامی و دوستانه ای، با اتحاد! یادم می آید که به علی اصغر توصیه کردم آنجا چیزی ننویسد، اگر هم قصد نوشتن دارد حداقل یک جای دیگر "هم" بنویسد. گفتم این جمع هویت ندارد. یادم می آید چند ماه بعدش برایتان نوشتم. نوشتم که خیلی پوچید. نوشتم که یک سری واژه دستمال شده را علم کرده اید که جای خالی همه چیزی را که ندارید پر کند. یادم می آید که چند نفر عربده کشان آمدند برای دفاع از آرمان های بلندی که در سایه آن اتحاد و مرام و دوستی می جستند. خودشان هم البته نمی دانستند چه آرمان های بلندی. و احتمالا خیال می کردند هر چیزی که بلند باشد خوب است. اسمهایشان مهم نیست، ولی امروز زیر علم یکی دیگر سینه می زنند. این همه را برای این دوباره نوشتم که ما "چند نفر" بودیم. چیزی که من گفته ام از چیزی که صابر و میرزایی و میرزایی و شریف و حجت و ... گفته اند جدا نیست. ممکن است گفته هم را تائید نکنیم که هیچ، جدل هم سر آن داشته باشیم. مهم این است که ما پذیرفتیم با همه اختلاف نظر ها، همه نظرمان را به شما بگوییم که بعدها محکوم نشویم به اینکه نگذاشتیم همه حرفها را بشنوید. بعد به شما نشان دادیم که مطلق نیستیم. و اینکه چقدر ممکن است باور کردن آنچه غیر حقیقت است آسان باشد، حتی برای خود ما. و بعد گفتیم که خودتان هم بروید و ببینید که چه به سرتان آمده، که همه چیز در ید قدرت ما نبوده و چه ما اشتباه کردا باشیم و چه شما نفهمیده باشید در نهایت اختیار با شماست. و گوشزد کردیم ... بارها و بارها. این ها شاید از لسان من با تندی شنیده شده باشد و از زبان دیگری شاید به صورت دیگر. مهم این است که آنچه تکلیف ما بوده به بهترین نحوی که در توان ما بوده انجام شده. دیگر اینکه شما چه می کنید ... بر عهده خودتان. اگر حس می کنید که می خواهید بفهمید بدانید که هبچ وقت کسی را نخواهید یافت که آن قدر فهمیده باشد که به شما هم بفهماند. اگر هم جایی چنین کسی باشد من و شمای نفهم از کنارش رد می شویم و نمی فهمیم که لیاقتش چقدر است. خودتانید و خودتان. این جمع بستن صرفا جهت احترام بود. خودت هستی و خودت. و قبل از هر چیز بفمید که چقدر نمی فهمید. این ها را برای آنهایی نوشتم که هنوز احساس می کنند. هنوز لمس نشده اند. به آنها که امروز غرور وجودشان را گرفته، چنان که همه قمقمه هایشان را تا ته خالی کرده اند که از شیر کوهرنگ پرش کنند (انشاءالله که حداقل برسند به این آبشار و تونل لعنتی که شاید بفهمند، هرچند شاید آب را ببینند و بخورند و از سر لجاجت یا شاید حماقت باز هم بگو یند شیر است)، آنها که دلشان را با چند واژه نخ نما شده، آن هم با تعاریف من درآوردی و نا مفهوم خودشان، آن چنان خوش کرده اند که جلوتر از دماغشان را نمی بینند کاری نداشته ام. به قول یکی از رفقا مجادله با اینها مثل شاشیدن به زمین سفت است. ترشح می کند. شاید مثل خیلی قشنگی نباشد، ولی این چند وقته به صورت های مختلف زیاد مجبور شده ام از آن استفاده کنم. برای خودتان بسم الله بگویید و بروید دنبال کار خودتان (و باز هم بی جهت جمع بستم، فقط برای احترامی که هنوز برای حفظش کمی ارزش قائلم).


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
جمعه 3 خرداد 1387  07:48 ق.ظ
توسط: MM

تیم ملی ایران به سرمربیگری علی دایی با لباس هایی که توسط شرکت پوشاک علی دایی تهیه شده بود، توانست تیم سایپا به سرمربیگری علی دایی را در استادیوم بیست هزار نفری علی دایی در شهر اردبیل زادگاه علی دایی شکست دهد. در این بازی تماشاگران پیوسته علی دایی را تشویق می کردند.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو