نصرا...سکرتر http://fine.mihanblog.com 2020-04-01T09:03:33+01:00 text/html 2009-03-18T22:14:55+01:00 fine.mihanblog.com MM بچه‌بازی: مقدمه http://fine.mihanblog.com/post/120 <p dir="rtl">نوشتن درباره‌ی این موضوع واکنش‌های متفاوتی داشت: که خواندن‌اش برای بچه‌ها مناسب نیست. که حرمت‌ها شکسته می‌شود و مردم بد برداشت می‌کنند و پیشنهاد شد که نظرها بسته شود و غیره. و البته من کار خودم را ادامه می‌دهم.</p> <p dir="rtl">من می‌خواهم موشکافانه توضیح بدهم که وقتی معلمی دست گردن دانش‌آموز می‌اندازد و برای‌اش حرف می‌زند یا نمی‌زند دقیقاً چه اتفاقی می‌افتد. تمام سعی‌ام را می‌کنم که این رابطه‌ی تقریباً پیچیده را به چالش بکشم و زوایای پنهان‌اش را آشکار کنم. اصلاً فکر نمی‌کنم خواندن این‌ها برای بچه‌هایی که اکثراً درگیر این رابطه هستند بد باشد. ما انسان‌های ریاکاری هستیم. ما صبح تا عصر و گاهی عصر تا شب و حتی گاهی شب تا صبح مشغول کاری هستیم و بعد دوست نداریم درباره‌اش صحبت شود. چیزهایی به عنوان ادب و حیا و حرمت‌ها را ساخته‌ایم برای جلوگیری از به گفت‌وگو کشیده شدن کارهای‌مان. شاید احساس می‌کنیم وقتی درباره‌ی کارهای‌مان صحبت نشود بد نیستند.</p> <p dir="rtl">جالب است که یک بچه را که در این رابطه به عنوان یک طرفِ درگیر (اگر نخواهیم بگوییم طرفِ مغلوب) است از دانستن چون و چرای این رابطه منع کنیم. [و کماکان رابطه را ادامه دهیم.]  من نافی ادب نیستم. و در این نوشتار هم تمام سعی‌ام را می‌کنم که بی‌ادبی نکنم. [هرچند گاهی اوقات خیلی سخت است!] ولی فکر می‌کنم نوشتن و تحلیل این رابطه بی‌ادبی نیست. ادب بیشتر به کنترل اعمال انسان ربط دارد تا نوشتن درباره‌ی آن‌ها.</p> <p dir="rtl">اما چرا می‌نویسم؟ من، هم به عنوان دانش‌آموز و هم به عنوان معلم، در دو طرف این رابطه درگیر بوده‌ام. و حس می‌کنم که این رابطه آن‌طور که باید تحلیل نشده است. در این رابطه‌ی پیچیده بدن‌ها و ذهن‌ها درگیر هستند. مطمئناً تحلیل این رابطه بدون در نظر گرفتن بدن‌ها یا ذهن‌ها تحلیل کاملی نخواهد بود و همه‌ی سعی من همین است که بتوانم بدن‌ها و ذهن‌ها و رابطه‌ی بین آن‌ها را با دقت بیشتری نگاه کنم. من فکر می‌کنم، و سعی می‌کنم روشن کنم، که بچه‌ها در این رابطه به شدت آسیب می‌بینند. و البته منظورم از آسیب بیشتر مطابق با چیزی است که فیلسوفان اگزیستانسیالیست، مثل سارتر، هیدگر، دواین هوبنر و غیره تعریف می‌کنند؛ نه عقده‌های جنسیتی آن‌طور که فروید می‌گوید.</p> <p dir="rtl">در این پرسشِ مجدد از بچه‌بازی از آرا و بیشتر از آن از نحوه‌ی نگاه کردن کسانی مثل فوکو و نیچه و هم‌چنین از مشورت مستقیم و غیرمستقیم روان‌پزشکان و مشاوران امور مربوط به نوجوانان و معلمان پرسابقه و لیست بلندبالای خاطرات و شنیده‌های‌ام استفاده می‌کنم و البته تمام سعی‌ام را می‌کنم که خاطرات را به شکلی روایت کنم که کسی از لابه‌لای خاطرات شناخته نشود. به علت این شکلِ روایت از خاطره‌ها و چیزهای دیگر دوست دارم اگر کسی وارد بحث می‌شود به جای مناقشه در مثال‌ها به اصل مطلب توجه کند. شاید شما فکر کنید که خاطره‌ای را جعل یا تحریف کرده‌ام و البته من هیچ مدرک مستندی از این خاطره‌ها ندارم. البته اگر حافظه‌ام دچار مشکل نشده باشد یا راویان دستِ اول درباره‌ی خودشان دروغ نگفته باشند تمام‌شان حقیقت دارند.</p> <p dir="rtl">موضوع دیگری که دوست دارم درباره‌اش بنویسم این پرسش است: آیا یک یا چند هژمونی یا باور نسبتاً همه‌گیر یا اخلاق مشترک بین فارغ‌التحصیلان مدرسه‌ی علامه‌حلی - مدرسه‌ای که منبع اصلی من برای نوشتن است - و کلی‌تر از آن در بچه‌هایی که با شیوه‌ای تقریباً یک‌سان با این مدرسه در مدرسه‌های غیرانتفاعی دیگر آموزش می‌بینند وجود دارد یا نه؟ و این‌که فکر می‌کنم گفتمان‌های زیادی در مدرسه‌ها [مدرسه‌هایی که ذکر شد] درباره‌ی این شکل از سکسوالیته وجود دارد که به شکلی هدف‌مند اصل ماجرا را پنهان می‌کند و به بازتولید آن در نسل‌های بعدی می‌انجامد.</p> <p dir="rtl">و از همه‌ی کسانی که این‌جا را می‌خوانند صمیمانه درخواست دارم با شرکت در این بحث به روشن‌تر شدن موضوع کمک کنند.</p> text/html 2009-03-14T07:56:55+01:00 fine.mihanblog.com MM سکسوالیته، نوشتن و بچه‌بازی http://fine.mihanblog.com/post/119 <p dir="rtl">یونانی‌ها (در دوره‌ی اوج فلسفه) انسان‌های رُک، صریح، بی‌پروا و صادقی بودند. آنان خیلی راحت و بدون رودربایستی یا ریا سخن می‌گفتند. یکی از مصداق‌های این رُک بودن یونانی را در رساله‌ی زیبا و ادیبانه‌ی میهمانی افلاطون [مجموعه آثار افلاطون، ترجمه‌ی لطفی، جلد 1] می‌توان دید. در این رساله جمعی از دوستان در شب‌نشینی خود درباره‌ی اروس، خدای عشق، سخن می‌گویند. قبل از صحبت‌های سقراط (در اواخر میهمانی) که درباره‌ی حقیقت‌طلبی و نیازمندی اروس است، مسیر صحبت درباره‌ی چیزی است که شاید بتوان به آن سکسوالیته گفت.</p> <p dir="rtl">البته سکسوالیته اصطلاح جدیدی است و این تلقی که دوستان سقراط درباره‌ی سکسوالیته (آن‌طوری که ما امروز می‌فهمیم) گفت‌و‌گو می‌کنند ساده‌لوحی است. ولی از آن‌جایی که عشقی که سقراط از آن صحبت می‌کند با عشقی که قبل از او در میهمانی مطرح می‌شود متفاوت است این کلمه را برایش جعل کرده‌ام. سقراط در اواخر گفت‌وگو درباره‌ی ماجرای اسطوره‌ایِ به دنیا آمدن اروس صحبت می‌کند و این‌که عشق زاده‌ی الهه‌ی نیازمندی و خدای جست‌وجو در روز تولد الهه‌ی زیبایی است و برای همین همیشه نیازمند است و در جست‌وجوی زیبایی. اما قبل از این صحبت‌ها درباره‌ی عشقِ دیگری صحبت می‌شود که شاید بتوان آن را سکسوالیته ترجمه کرد.</p> <p dir="rtl">دوستان سقراط در ابتدای گفت‌وگو درباره‌ی دو نوع عشق (سکسوالیته) صحبت می‌کنند. عشق جسمانی و عشق روحانی. عشق جسمانی رابطه‌ با زن است. لذت بردن از زیبایی زن و به دنیا آوردن بچه. عشق روحانی رابطه با نوجوانان است. در این رابطه مخاطب به جای بدن، ذهن و فکر نوجوان است و چیزی که تولید می‌شود افکار جدید است. حاضران در شب‌نشینی همه اذعان دارند که این عشق روحانی والاتر از عشق جسمانی است. [بد نیست به این اشاره شود که در آن زمان زنان جزو انسان‌های صاحب اندیشه و اندیشنده به حساب نمی‌آمدند. و منظورشان از نوجوانان هم فقط پسربچه‌ها است.]  آنان برای سکسوالیته سه شأن قائل می‌شوند: لذت بردن و تولید کردن و تأثیر گذاشتن. و به همین خاطر این دو سکوالیته را دو جنبه از یک چیز می‌دانند. که دومی شریف‌تر از اولی است. و مثلاً بحث می‌کنند که بچه باید ریش درآورده باشد (به سن بلوغ رسیده باشد) تا شائبه‌ی لذت جسمانی در میان نباشد. و البته رُک بودنشان باعث می‌شود که بعدش بگویند اگر بچه‌ای باشد که هم ذهن آماده‌ای داشته باشد و هم بدن زیبایی خیلی بهتر است. در انتهای صحبت هم آلکبیادس در مستی خاطره‌ای از سقراط تعریف می‌کند: در هنگام جوانی و زیبایی یک شب را در کنار سقراط تا صبح می‌خوابد، به انتظار رابطه‌ی جنسی. سقراط هم تا صبح همانند یک پدر کنار او می‌خوابد و او از این‌جا می‌فهمد که سقراط به جای بدن او در کارِ ذهن اوست. [و سقراط را تحسین می‌کند.]</p> <p dir="rtl">بچه‌بازی در یونانِ آن روزها امر متداول و به گواهی تاریخ خیلی وقت‌ها هم با رابطه‌ی جسمانی همراه بوده است. چنان‌چه در همین رساله از پدر و مادرهایی که مانع ارتباط بچه‌هایشان با آدم بزرگ‌ها می‌شدند شکایت می‌شود و به این مسئله اشاره می‌شود که در کشورهایی مثل ایران این رابطه مذموم است؛ در حالی که بهترین نوع رابطه است. نکته‌ی جالب این است که در این رساله خیلی حرفی از وظیفه‌ی انسانی و تربیت نسل آینده و مفید بودن و مانند این‌ها زده نمی‌شوند. البته آن‌ها قبول دارند که این رابطه (بچه‌بازی) باعث انتقال مفاهیم از نسلی به نسل دیگر می‌شود. (تقریباً اصلی‌ترین راه انتقال مفاهیم در آن زمان) و کار مفیدی است. ولی لذت و تولید را (که امر مشترک تمام سکسوالیته‌ها است) هدف اصلی می‌دانند.</p> <p dir="rtl">در این رساله نوع سومی از سکسوالیته هم مطرح می‌شود: رابطه با جامعه. در این رابطه هم مانند دوتای قبلی [زن و بچه] هم لذت وجود دارد و هم تولید و تأثیر. یک انسان می‌تواند با فکر و ایده‌ی جدید روی جامعه تأثیر بگذارد و مسیر حرکت آن‌ را اصلاح کند و علاوه بر تولید محتوای اجتماعی جدید لذت هم ببرد. این رابطه هم‌جنس دو رابطه‌ی قبلی و شریف‌تر از آن‌ها است. این‌جا هم انسان در ارتباط با جامعه و تأثیر گذاشتن روی آن لذت می‌برد.</p> <p dir="rtl">شاید اگر سکسوالیته [یا عشق یا هر اسم دیگری، اسم‌ها بازی نمی‌کنند!] را چیزی بدانیم که تولید می‌کند، تأثیر می‌گذارد و لذت‌بخش است چیزهای دیگری را هم بتوانیم به این لیست اضافه کنیم: نوشتن، نقاشی کردن، فیلم ساختن و...</p> <p dir="rtl">رابطه با جامعه کار مشکلی است. نیاز به قدرت فکری زیادی دارد و کار هر کسی نیست. مخصوصاً در ایران، که جدا از همه‌ی مشکلات، سانسور و تفتیش عقاید هم در کار است. در کشور ما رابطه با زن هم وضع بهتری ندارد. غیر از ازدواج [دائم!] تقبیح شده است و ازدواج هم گران است. (هم مالی، هم مسئولیتی و هم معنوی) و در این میان چیزی که ارزان است و نیاز به قدرت ویژه‌ای هم ندارد بچه‌بازی است.</p> این نوشته مقدمه‌ای است بر نوشتار مفصلی درباره‌ی بچه‌بازی در مدرسه‌های ایران. text/html 2009-02-21T03:41:12+01:00 fine.mihanblog.com MM finemihanblogcom_1_62618110xml1.import http://fine.mihanblog.com/post/118 http://secreter.files.wordpress.com/2009/02/finemihanblogcom_1_62618110xml1.import text/html 2009-02-21T03:36:42+01:00 fine.mihanblog.com MM finemihanblogcom_1_62618110xml.import http://fine.mihanblog.com/post/117 http://secreter.files.wordpress.com/2009/02/finemihanblogcom_1_62618110xml.import text/html 2009-02-10T07:50:51+01:00 fine.mihanblog.com MM زنده: تهران، میدان آزادی http://fine.mihanblog.com/post/116 <p dir="rtl">یعنی می‌شه امسال سال آخری باشه که این مردک داره شر و ور می‌بافه؟</p> text/html 2009-02-06T22:13:14+01:00 fine.mihanblog.com MM مهاجرت/فرار مغزها http://fine.mihanblog.com/post/115 <p dir="rtl">هر انسانی در جهانی است. هیچ انسانی بدون جهان داشتن امکان هستی ندارد. منظورم از جهانْ دنیا نیست. جهان یعنی مجموعه‌ی زبان، فرهنگ، ارزش‌ها، اصطلاح‌ها، شعرها، فکرها، افسانه‌ها، رسم‌ها و تمام چیزهایی که پیرامون انسان را فراگرفته‌اند. انسان خارج از این جهان انسان نیست. تمام فعالیت‌های انسان در جهان انجام می‌شود. برای همین است که هیدگر انسان را دازاین (هستی در این‌جا/آن‌جا) می‌خواند. این جهان‌ها هم به سادگی ایجاد نمی‌شوند. حاصل سال‌ها زندگی هستند. هیدگر معتقد است که هر جهانی از پاسخی که مردم آن به پرسش از هستی می‌دهند شکل می‌گیرد. این‌جا محلِ این بحث نیست. به هر حال، این جهان‌ها، به هر طریقی که ایجاد می‌شوند، تفاهم انسانی را ممکن می‌کنند.</p> <p dir="rtl">هر انسانی در جهانی بزرگ می‌شود، به بلوغ می‌رسد، و بعد از آن است که می‌تواند جهان‌اش را ببیند، آن را نقد کند، و شاید ترک‌اش گوید. این جهان‌ها البته صلب نیستند. تغییر می‌کنند، تأثیر می‌گیرند، گسترش پیدا می‌کنند ولی مبادی‌ای (آغازگاه‌هایی) دارند که ثابت است. یعنی چیزهایی که یک جهان با آن‌ها شکل گرفته است. که به قول هیدگر، پاسخِ پرسش از هستی است. [به نظر هیدگر نقش هستی در این میان انفعالی نیست. هستی انسان را فرامی‌خواند.]</p> <p dir="rtl">به لطف تکنولوژی و گسترش ارتباطاتْ جهانی شکل گرفته است که دهکده‌ی جهانی خوانده می‌شود. دهکده‌ی جهانی یک جهان است که شمار ساکنان‌اش روز به روز زیادتر می‌شوند. این جهانْ یک جهان میان‌مایه است و مردمانش هم. وقتی می‌خواهیم مبادی و فرهنگ و... این جهان را لیست کنیم، این لیست به زحمت به چند صفحه می‌رسد. مردم این جهان -که اکثراً از جهان‌های دیگر به این جهان مهاجرت کرده‌اند- میان‌مایه هستند. همه چیز در این جهان تعریف یک خطی دارند. مثلاً وقتی در ارکات یا فیس‌بوک در کنار نام و رشته‌ی دانشگاهی و گرایش سیاسی و دین و میزان پای‌بندی به دین و این چیزها را تیک بزنند، تمام دایره‌ی وجودی خود را آشکار کرده‌اند. شاید برای تعریف لیبرال در فرهنگ انگلیسی مجبور باشی که کتاب‌ها بنویسی. چرا که حاصل کار نسل‌ها نویسنده و شاعر و فیلسوف و رزمنده و رهبر و غیره است. ولی تعریف این واژه در دهکده‌ی جهانی یک خط بیشتر نمی‌شود. و برای همین هم تمام انسان‌های لیبرال این دهکده دقیقاً مثل هم هستند. و انسان‌های فمینیست این دهکده (مثلاً در مقایسه با جنبش فمینسیم در جهان بزرگ فرانسوی) همه یک جور هستند. و این همان گله‌ی انسان‌های میان‌مایه است که نیچه از آن انتقاد می‌کرد.</p> <p dir="rtl">برای همین است که این جهان نه گوته دارد، نه شکسپیر، نه حافظ، نه هومر، نه تولستوی و همینگوی. ارزش والای این جهان تکنولوژی است. هنر و روابط انسانی هم در سایه‌ی تکنولوژی شکل می‌گیرند. مردم این دهکده هم با شهوت سیری‌ناپذیری به دنبال این قطار پرشتاب در حرکت‌اند. و گیگابایت‌ها و مگاپیکسل‌ها و مگاهرتزها و نانومترها و کیلومتربرساعت‌ها هستند که این مردم را به کار کردن و پول خرج کردن وامی‌دارند. این‌جا باید متذکر بشوم که دهکده‌ی جهانی با مدرنیته متفاوت است. مدرنیته صاحب نویسنده و هنرمند و فرهنگ است. نیچه انسان‌های مدرن را میان‌مایه می‌خواند و نمی‌دانم اگر انسان‌های این دهکده را می‌دید به چه نامی می‌خواندشان.</p> <p dir="rtl">دهکده‌ی جهانی مختص یک مکان جغرافیایی نیست. چرا که اصلاً شاه‌کلیدش ارتباطات است. برای همین است که خیلی از کودکانی که در فرانسه و امریکای لاتین و اسپانیا و ایران و چین و... بزرگ می‌شوند به جای جهان زادگاه‌شان در این جهان جدید رشد می‌کنند. بچه‌هایی که هری پاتر می‌خوانند و لاست می‌بینند و رزیدنت اویل بازی می‌کنند و جیمز بلونت گوش می‌دهند نه ایرانی هستند، نه امریکایی، نه هندی. همه ساکنان این دهکده‌ی جهانی هستند.</p> <p dir="rtl">چینی‌هایی که به امریکا مهاجرت می‌کنند، امریکایی نمی‌شوند. (منظورم از امریکایی شدن زندگی در جهان امریکایی است.) چرا که شناختن یک جهان جدید کار سختی است؛ چه برسد به  وارد شدن به آن. نشدنی نیست؛ ولی جاذبه و قدرت دهکده‌ی جهانی آن‌قدر زیاد است که الجزایری‌هایی که به فرانسه مهاجرت می‌کنند به جای فرانسوی شدن وارد این دهکده می‌شوند. چرا که نوجوانان فرانسوی هم دیگر خیلی فرانسوی نیستند. برای همین است که می‌بینیم بیشتر ایرانی‌هایی که به اروپا و امریکا می‌روند هم همین‌طور می‌شوند. و تفاوت ایرانی‌های مهاجر با هندی‌ها در قورمه‌سبزی خوردن و هفت‌سین ایرانی‌هاست و گیاه‌خوار بودن هندی‌ها. هیچ‌کدام چیز بیشتری را همراه خودشان نمی‌برند. و این قضیه وقتی گسترده‌تر می‌شود که نوجونانی مهاجرت کنند که قبل از مهاجرت هم خیلی هندی یا ایرانی نیستند.</p> <p dir="rtl">از آن‌جایی که انسان به جز در جهانی نمی‌تواند فکر کند و انسان باشد جهانی که در آن زندگی می‌کنیم اهمیت زیادی دارد. و تا آن را نشناسیم حتی نمی‌توانیم ترک‌اش کنیم. و ترک یک جهان و وارد شدن به جهانی دیگر کار آسانی نیست. و البته چیزی که میان‌مایگی به همراه دارد بی‌جهانی است؛ نه عوض کردنِ جهان.</p> <p dir="rtl">من حس می‌کنم که بار زرتشت و محمد(ص) و علی(ع) و حافظ و سعدی و مولوی و بیدل و ابن‌سینا و سهرودی و ملاصدرا و هدایت و آل‌احمد و الخ روی دوش‌ام سنگینی می‌کند. حس می‌کنم که در جهانی بزرگ شده‌ام که خیلی دوست‌اش دارم. و فکر می‌کنم این جهان مهجور مانده. رابطه‌مان با مبادی‌مان اگر قطع نشده باشد کم‌رنگ شده. و برای همین است که جهان ایرانی-اسلامی ما از زایش افتاده است. پویا کردن این جهان نیازمند انسان‌های بزرگ زیادی است. و برای همین است که از مهاجرت کردن این انسان‌ها می‌ترسم.</p> <p dir="rtl">حکومت ایران (تقریباً) همیشه چیز جالبی نبوده است. بزرگان ایران (تقریباً) همیشه از حکومت ضربه خورده‌اند. محدود شده‌اند، تکفیر شده‌اند و یا حتی مثل سهرودی شهید شده‌اند. خیلی زمان‌ها قدرت دست آدم‌های کوچک و احمق بوده و دلیل اصلیِ مهاجرتِ ایرانی‌ها در سال‌های اخیر نیز همین است. مهاجرت ایرانی‌هایی که ایرانی نیستند و به جز جبر جغرافیایی هیچ نشانه‌ی دیگری از ایرانی بودن ندارند دریغ ندارد. آن‌<em>‌</em>ها قرار نبوده که کاری برای جهان ما بکنند. ساکنان دهکده‌ی جهانی در هر جای جهان که زندگی کنند فرقی نمی‌کند. ولی در ایران نبودن کسانی مثل ابراهیم نبوی و محسن نامجو و نیک آهنگ کوثر و... ضربه‌ی بزرگی برای ایران است. کسانی که ایرانی هستند و ایرانی مانده‌اند و دوست دارند در ایران زندگی کنند. و به خاطر مشکل‌های سیاسی و... از «در ایران بودن» محروم مانده‌اند.</p> امروز ایرانی خیلی کم پیدا می‌شود. حتی کم‌تر از فرانسوی و انگلیسی. و می‌ترسم که جهان ما هم مثل خیلی جهان‌های دیگر منقرض شود. text/html 2009-01-30T00:05:55+01:00 fine.mihanblog.com MM خدا http://fine.mihanblog.com/post/114 <p dir="rtl">قریب دو هزار سال گذشته است و دریغ از ظهور خدایی جدید</p> <p dir="rtl">نیچه، کتاب نخست دجال، ج4، ص 235F</p> text/html 2009-01-27T01:36:53+01:00 fine.mihanblog.com MM Archive http://fine.mihanblog.com/post/113 <p dir="rtl">از مهر 81 وبلاگ می‌نویسم (قدیم‌ترها بیشتر) و هر از گاهی که به آرشیو وبلاگم نگاه می‌کنم خیلی خوشحال می‌شوم که آن موقع‌هایم را نوشته‌ام. امروز داشتم نوشته‌ها ونظرهای پارسالم (<a href="http://fine.mihanblog.com" target="_blank">این‌جا</a>) را می‌خواندم و بلند بلند می‌خندیدم، بغض می‌کردم، دلم تنگ می‌شد، انم می‌گرفت و خیلی احساس‌های دیگر.</p> text/html 2009-01-15T08:39:30+01:00 fine.mihanblog.com MM نیچه، هیدگر و مدرنیته http://fine.mihanblog.com/post/112 <p dir="rtl">از آن‌جایی که انسان موجود خیلی والا و کاردرستی است، لذا هرچه او بگوید همان است. انسان سوژه است. (زیرنهاد شناسایی، فاعل خودبنیاد شناسایی یا هر معادل فارسی دیگر) راه می‌افتد توی دنیا و هر چیزی که توانست بشناسد شناخته است. خدا هست؟ خب اگر انسان بتواند اثبات کند لابد هست.</p> <p dir="rtl">فقط چیزهایی حق هستی دارند که انسان بتواند وجوشان را ثابت کند. خدا، آزادی، حق حاکمیت، زندگی بعد از مرگ و هر چیز دیگری. بعد هم وقتی خودش از این اثبات کردن‌ها خسته می‌شود می‌گوید که آن چیزهایی  که من نمی‌توانم هستی یا عدم‌شان را اثبات کنم، بی‌خیالشان. چیزهایی که من نمی‌توانم اثبات‌شان کنم دخلی به من ندارند.</p> <p dir="rtl">در این شرایط است که یک احمق می‌گوید خدا نیست چون تکامل زیست‌شناختی داریم و یک احمق دیگر هم می‌گوید خدا هست چون خواب آینده را می‌بینیم. و کلاً از این مزخرفات. مشخصه‌ی اصلی مدرنیته (تجدد) همین سوبژکتیویته است.</p> <p dir="rtl">شاید اگر نیچه نبود و تمام شئون مدرنیته را به فحش نمی‌کشید الآن همه‌ی انسان‌ها همچنان در همین سوبژکتیویته (فاعل خودبنیاد شناسایی بودن انسان) باقی می‌ماندند. و شاید اگر هیدگر نبود همه‌ی کسانی که می‌فهمیدند نیچه چه می‌گوید دیوانه می‌شدند.</p> <p dir="rtl">برای همین است که همیشه باید متشکر این دو تا آدم عجیب و غریب آلمانی باشیم.</p> text/html 2008-11-17T23:33:42+01:00 fine.mihanblog.com MM Reality http://fine.mihanblog.com/post/111 بعضی واقعیت ها هستند که هیچ کس به جز خودت باورشان نمی کند. تلاش بی خودی برای قانع کردن بقیه احمقانه است. <p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;line-height:115%;font-family:"" lang="FA"><img class="aligncenter" title="Reality" src="http://i38.tinypic.com/34q5s49.jpg" alt="" width="480" height="316" /> </span></p> text/html 2008-09-30T23:58:44+01:00 fine.mihanblog.com MM گریه کردم http://fine.mihanblog.com/post/110 من این نامه ابراهیم نبوی رو خوندم و از هر کسی که هنوز از اینجا رد میشه تقاضا دارم که بخونه... <h3>خاتمی! نذار بگم دیگه دوستت ندارم</h3> خاتمی جان! عزیز دلم! کوچولوی بال و پر شکسته. واسه چی ما رو عذاب می دی و رفتی توی بایگانی تاریخ قایم شدی؟ باهاس چی کار کنیم که پاشی بیایی ملت رو از سرگردونی نجات بدی؟ تو که می دونی این اوضاع اگه همین جوری پیش بره، نصف ملت دنیا شون می شه آخرت یزید و نصف دیگه هم باید برن جلو تا چهار سال دیگه بوق بزنن. تو می خوای چی رو برای کجا و چه زمانی حفظ کنی؟ می خوای افتخاراتت رو واسه چی نگه داری؟ می ترسی چی بشه؟ می ترسی دوباره بیفتی وسط یک مشت گرگ درنده که روزی نه تا بحران واسه ات بزان و نذارن که به تحقیقات مربوط به حقوق شهروندی ات برسی؟ بابا! ای ول با این مرام ات! مصبتو شکر با این حال دادن ات درست زمانی که همه دارن حال یه ملت وامونده جامونده از همه جارونده رو می گیرن! آخه این هم شد کار؟ <div id="a000444more"> <div id="more"> من می دونم وقتی بخوای بیای ممکنه دوباره سرها بره توی پرونده های قدیمی و دوباره بقول خودت بداخلاقی ها شروع بشه، ولی جون حاجی! فکر ما رو چرا نمی کنی؟ چرا فکر نمی کنی ما هم آدمیم؟ چرا فکر نمی کنی ما هم دوست داریم وقتی اسم رئیس جمهور کشورمون می آد حداقل رومون بشه سرمون رو بالا کنیم و یه نگاه به عکس رئیس جمهور کنیم و فکر کنیم حداقل یه آدم رئیس جمهورمونه که روزی شصت بار دروغ نمی گه و هفته ای صد روز ملت رو عقب تر نمی بره! آخه رفیق جان! مرد مومن! ما سر همون سفره بی نون و نمک زندون اوین که هر کدوم مون یه دور به عشق خنده ها و شادی های یک ملت رفتیم توش، با هم نون و نمک خوردیم. حالا خودت خداروشکر زندون نرفتی، ولی وزیرت که رفت، اون یکی وزیرت که دستش شکست، بالاخره همدردیم، یعنی اصلا نمی خوای ما رو.... آره؟ جون مادرت که ایشاللا خدا بهش عمر طولانی بده، ما رو آدم حساب کن. نمی تونی بفهمی ماها از این وضع خسته شدیم؟ باید سرمون رو از پنجره در بیاریم و جیغ بزنیم خاتمی بیا، خاتمی بیا؟ حالا بفرض این کار رو هم بکنیم، تو که محل نمی گذاری. چی کار کنیم؟ محمد جونم! سید! الهی هر چی درد و بلاته بخوره توی سر این محمود، الهی قدت سر چشم هر کی نمی تونه ببیندت درآد، آدم این قدر ناز نازی؟ به قول امیرکبیر به سرباز مملکت یک عمر مواجب می دن که یک روز بره بجنگه، ما که مواجب به تو ندادیم، یعنی نداشتیم که بدیم، تازه می دادیم هم که تو نمی خواستی، ولی کم بهت احترام گذاشتیم؟ کم برات کتک خوردیم؟ کم بخاطرت انفرادی کشیدیم؟ کم بخاطرت تهمت خوردیم و تحقیر شدیم؟ کم بخاطرت دربدری و مکافات دوری از مملکت کشیدیم؟ پنج سال بچه تو و رفیق هاتو نبینی بخاطر اینکه دلت خواسته مملکت ات آبرویی داشته باشه و کسی جرات نکنه اسم کشورت رو با تحقیر ببره. آخه رفیق! ما که فحش تو خوردیم، ما که کتک خورمون ملس شد واسه اینکه تو باشی، ما که بقدر خستگی دست و از دست دادن نور چشم نوشتیم و با تحمل اضطراب هر روز و هر روز و هر روز قاضی مرتضوی پات وایستادیم، حالا دیگه اصلا دوزار هم ما رو آدم حساب نمی کنی؟ رفیق جان! ما بریم سراغ کی؟ بریم سراغ هاشمی که اونم کم ناز و ادا نداره، تازه بدبختی اینه که طرف اسمش بد دررفته، شده زمین بایر، هر چی هم آبش بدی و بذر بپاشی و کار توش بکنی بعد از ده سال می شه چهار تا درخت پسته که نصفش پوکه و نصفش دربسته، حالا همه اینها هیچی! وقتی اسمش می آد، ملت گوش شون رو گل گرفتن و چشم شون رو بکلی بستن. اگه دستشو بکنه عسل دماوند و بذاره توی دهن همین رفیق و رفقای خودمون، باز هم گازش می گیرن. مکافات اینه. حالا این یکی هیچی! سید! تو که نیای اون شیخ اصلاحات می آد که هنوز نیومده داره به در و دیوار سنگ پرت می کنه، بابا یواش! سرمون رو شکستی! ول بده داداش، نمی خوای راه بدی، تموم فامیل رو ضایع نکن. می خواد یه انتخابات شرکت کنه همه مون رو کرد یه لته کهنه و تپوند توی سولاخ راه آب. بدبختی مون رو ببین که وسط این همه کامران و هومن که تازه اونها هم کانادایی شدن و بعد از سه هزار سال داریوش و کورش و هوخشتره، باید زیر علم باقر سینه بزنیم. بیست سال زور زدیم تا مخملباف شد ژان لوک گودار، حالا باید بیست سال زور بزنیم تا قالیباف بشه ژاک شیراک. بابا، خاتمی! رفیق جان! نذار ما که عادت کردیم به یه آدم حسابی به اسم ممد آقا خاتمی گرفتار یه مشت ذلیل علیل بشیم که نه به بارن و نه به دارن و تازه معلوم نیست اگه بیان چی می خواد بشه. رفیق جان! محمد طلا! سید خندان! جون حاجی دودره مون نکن. بذار بعد از چهار سال تشنگی و مکافات یه آب خوش از گلومون بره پایین. مگه ما چه کردیم که نباس دو روز خوش تو این دنیا ببینیم؟ سید! اینها که می گن توی دوره خاتمی هیچ اتفاقی نیفتاد زر می زنن قورمه سبزی، از اونی که دو روز زندان رفت و شد پابلو پیکاسو تا اونی که وقتی زندون رفت عشقش خاتمی بود و وقتی از زندون بیرون اومد جواب سلام نلسون ماندلا رو هم نمی داد. و اونی که چهار سال ختم " صد روز با خاتمی" گرفته بود و حالا سر ختم خاتمی هم ممکنه سروکله اش پیدا نشه. حاجی! ما اگه همونی که داشتیم رو بخوایم باهاس دم کی رو ببینیم؟ گفتی اقتصاد حالی ام نیست، ولی اومدی و رفتی و نه برقی قطع شد و نه گوجه فرنگی شد چراغ خطر اقتصادی و نه مملکت شد آشغالدونی واردات موز و خیار و سیب زمینی. بابا! تو خودت حالی ات نیست، تو اقتصاد بلدی، دلیل اش هم همون کاری که کردی. گفتی که شرمنده ای که نتونستی آزادی بدی، ما هم زدیم تو سرت که بی عرضه ای. اما این حاج محمود بلایی سر مملکت آورد که تو که زمانی به نظر بعضی از بروبکس مانع اصلی آزادی توی کشور بودی الآن شدی آرزوی همه ملت. نه که تو عوض شده باشی، نه، ولی تازه ملت فهمیدن یه رئیس جمهور بی عرضه یعنی چی؟ تازه فهمیدن روزنومه نداشتن یعنی چی! تازه فهمیدن چهار تا قطعنامه توی دو سال یعنی چی! تازه فهمیدن بی احترامی در تمام جهان یعنی چی؟ تازه دارن می فهمن آرامش و آزادی یعنی چی. بابا! درسته چهار تا مثل من و فلونی و فلونی چهار تا پس گردنی خوردیم و رب و رب مون رو یاد کردیم، ولی حداقل چهار تا دختر همسایه و پسر همسایه مون تونستن مثل آدم دست همدیگه رو بگیرن و توی خیابون راه برن. حداقل این بود که کسی جرات نمی کرد چهار تا وب سایت درپیتی رو فیلتر کنه و دست بذاره روی چشم ملت که نبین و گوششو بگیره که نشنو. حداقل این بود که سالی هزار تا کتاب چاپ می کردیم بدون اینکه یک سال منتظر بمونیم تا اجازه کتابی که سه ماه صرف نوشتن اش شده بگیریم. حداقل این بود که چهار تا آدم باحال اگه می خواستن برن مهمونی اجنه و عزرائیل بالای سرشون ظاهر نمی شد. حداقل این بود که اگر می رفتی دفتر معاون دانشگاه که نمره تو درست کنی ترتیب تو نمی داد و تازه بعدش به زور عقدت نمی کرد. حداقل این بود که هفته ای یک ترور نبود و سر یکی رو نمی بریدن..... بابا اینها که حداقل نیست، من می خوام برگردم به همون حداقل انسانی. ببین، محمد جان! قربون اون عبای سفیدت برم! به حرف این بچه گاگولایی که وقتی می خوان سراغ تاریخ می رن سه هزار سال قبل و وقتی می رن سراغ جغرافیا می رن پنج هزار کیلومتر اون ور تر گوش نکن. ما که می دونیم ایرونی هستیم و همسایه عراق و افغانستان و ترکیه و پاکستان هستیم و مطمئنیم که ایران همجوار سوئیس و اتریش نیست، از طرفی می دونیم که اگر بخواهیم گذشته رو ببینیم دیگه فوقش می ریم زمان هاشمی، نه، می ریم زمان هویدا، خیلی که بخواهیم زور بزنیم می ریم زمان مصدق، ورنمی داریم زرتی بریم سراغ جمشید و داریوش و خشایارشاه. ما می دونیم واقعیت چیه، اگه هم ده سال پیش الدرم بلدرم می کردیم و می خواستیم تو بشی رهبر اپوزیسیون، من یکی که غلط کردم، گه خوردم. بقیه خودشون می دونن رژیم غذایی شون چیه، من می خوام تو بشی رئیس جمهور. یه رئیس جمهور که چهار تا وزیر با سابقه بگذاره برای گردوندن مملکت، یه رئیس جمهور که هر چهار سال یک سال یا حداکثر دو بار بره نیویورک، سالی هم دو بار بره فرنگ، بقیه وقتش رو هم به اداره مملکت بگذرونه. ما رئیس جمهوری نمی خوایم که دنیا رو مدیریت کنه ولی توی کشورش همه همدیگه رو بخورن، بیا! این یکی اومد راه بره، چنان ضایع کرد که تا پونزده سال باهاس سیفون بکشی و عطر و گلاب بزنی که بوی رئیس جمهور از شامه ملت حذف بشه. چه جوری بهت بگم، ما یه رئیس جمهور می خوایم که برق مون قطع نشه، فیلتر نشیم، روزنامه داشته باشیم، احترام داشته باشیم، روزی که می آد قیمت خونه اگه صد میلیون هست، بعد از چهار سال مثلا بشه صد و بیست میلیون نه دویست و پنجاه میلیون. خاتمی جونم! عزیز دلم! چه جوری بهت باید قول بدیم که بچه های خوبی هستیم و بخدا بهت کمک می کنیم که مملکت رو اداره کنی، بهت کمک می کنیم و بیخودی هم هر روز تند نمی ریم که اذیتت کنیم. همراه ات هستیم و دل مون لک زده که مثل آدم زندگی کنیم. ما از بی احترامی خسته شدیم. ما از اینکه هر روز بشنویم یکی دیگه از بهترین بچه های این مملکت رفت فرنگ و دیگه نمی آد خسته شدیم. ما از اینکه هر روز دروغ بشنویم خسته شدیم، ما از اینکه هر روز ببینیم یک وزیر بی عرضه می ره کنار یکی بی عرضه تر می آد جاش خسته شدیم. ما از اینکه قیمت ها مثل موشک می ره بالا و در عوض موشک ها سقوط می کنه خسته شدیم. ما از خالی بندی ها خسته شدیم. ببین! چرا نمی فهمی!؟ چرا نمی تونی بدبختی ما رو درک کنی! ما از این وضع خسته شدیم. باید چی کار کنیم؟ باید همه جای شهر اسمتو بنویسیم روی در و دیوار؟ باید ملت عکس خاتمی رو بزنن روی ماشین و لباس شون و هر جا دست شون می رسه تا بفهمی؟ باید هر جا سخنرانی می شه جمع بشن و شعار بدن که بیایی؟ چی کار کنیم؟ جون حاجی بگو چه کنیم؟ آخه رفیق جان! یه نیگاه به تقویمت بنداز و ببین روزها همین جوری داره می گذره و هر چه می گذره آقاتیزه دندون هاش رو برای قاپیدن یک دوره دیگه ریاست جمهوری تیز می کنه. ببین حاجی! دارم جدی می گم! تو شدی عین دخترعمو خوشگله که می خواهیم نامزدمون بشی، نشستی واسه خودت لب جوب، یه گل مریم هم گرفتی دستت و پرشو می کنی و هی می گی می شه نمی شه، می شه نمی شه، می شه نمی شه، بابا اگه می شه، بگو ما هم بریم تهیه و تدارک، شاید بابات رضایت داد، حضرت عباسی اگه رضایت ندی ممکنه یکی بره زن فرنگی بگیره، یکی هم بگه دلمو به همین مهوش خانوم خوش می کنم، بالاخره وقتی برق قطع باشه آدم روی نحس اش رو نمی بینه. ولی آخه این یارو هم ددری یه، هم بد اداست، هم دائم خونه باباست، هم می ره دیدن غریبون. تو رضایت بده، ما هم این ور قضیه حواس مون هست، اگه کسی خواست مراسم رو به هم بزنه و تحریم کنه و پشت سر رفیق مون حرف بزنه، نه دیگه دوست و رفیق سرمون می شه، نه دیگه حاضریم کوتاه بیاییم. نه که رفیق باز نیستیم، ولی رفیق اصلی ما مملکته و عشق اصلی مون کشوری که هر روز داره توی لجن و کثافت دیوانگی و بی عقلی فرو می ره. من نمی دونم، شاید هم دلت با ما نیست، شاید می ترسی دوباره بگی آره، نه ماه به شکم بکشی آخرش هم یه بچه ناقص الخلقه به دنیا بیاد که نه قیافه اش به ملت ما شبیهه نه به دولت تو، اگه می خوای بگی نه، جون مادرت همین فردا بگو نه، ولی دست ما رو تو پوست گردو نذار. اگه نمی خوای خودت بیای، حالا که همه قبولت دارن، هر چی آدم گنده است جمع کن، برین بشینین توی یک خونه ای، دو روز حرف بزنین، آخر کار یکی رو انتخاب کنین که همه مون پاش وایستیم و از شر این زن بابا راحت بشیم. اگه این کار رو بکنی، هم عقل کردین، هم ملت می آن پشت سرتون، گیریم که چهار تا دله دیوونه نیان، بقول شیرازی ها باکی نیست. منتهی هر کاری می کنی زودتر، بابا لایت! بابا یواش! تا تو بگی نه، یارو سه دور کره زمین رو دور زده و یه متر دیگه به حجم کثافت مملکت اضافه کرده. خاتمی جونم! من کاری به هیچ کس ندارم. این نامه رو هم واسه این دارم منتشر می کنم چون می دونم اینجوری زودتر به دستت می رسه، به من باید جواب بدی! من واسه ات زندگی مو گذاشتم، می دونم خیلی ها این کار رو کردن، ولی من کار خودمو می کنم. به من جواب بده، یا بگو آره و بیا و پاش وایستا و پات وای میستیم، یا بگو نه و به عنوان کسی که همه مون قبولت داریم، با بقیه اونهایی که می خوان مسائل کشور رو توی ایران حل کنن، بشینین یکی رو انتخاب کنین و اون بشه نامزد ائتلاف، ما هم تصمیم شما رو قبول داریم. گفتم ما تصمیم شما رو قبول داریم، گفتم ما، فکر نکن خودمو جمع بستم که بگم از طرف ملت حرف می زنم، نه حاجی! دیگه اون عادت ها توی سر ما یکی که دیگه نیست. خودمو جمع بستم که تنها نباشم. حرف آخرم هم اینه که اگه جواب دادی که دادی، اگه ندادی، دیگه اصلا باهات حرف نمی زنم، توی روت هم نیگاه نمی کنم. مطمئن باش نمی رم سراغ غریبون، منتهی دیگه یادم می ره که یه روزی یه محمد خاتمی مشتی باحال داشتیم که می تونست گره کارمون رو واکنه، ولی اینقدر دست دست کرد که موهای سرمون عین دندونامون سفید شد. مخلص رفیق ابراهیم نبوی هشتم شهریور 1387</div> </div> text/html 2008-06-23T23:06:41+01:00 fine.mihanblog.com MM نوبت عاشقی http://fine.mihanblog.com/post/109 عاشقی یادمان رفته است. هر روز می آید و می رود و هیچ اتفاقی نمی افتد. انقدر یادمان رفته است که باید شک کنیم که اصلا روزی یادمان بوده است یا نه text/html 2008-06-08T00:10:10+01:00 fine.mihanblog.com MM از شیر کوهرنگ تا سردار اسعد بختیاری: چگونه می توانیم نفهمیم http://fine.mihanblog.com/post/108 حقیقت یک چیز است. این چیز به شدت واحد است. یعنی خیلی واحد است. چیزی که خیلی واحد است نمی تواند پیچیده باشد، ولی یک چیز که اینقدر ساده و اینقدر واحد باشد را ذهن مشوش و پیچیده ما درک نمی کند. چند سال پیش، وقتی دوره 12 راهنمایی علامه حلی 2 تهران هنوز وارد مدرسه نشده بود، چند نفر دور هم جمع شدند تا با هم وظیفه "راهنمایی" آن را بر عهده بگیرند. مدیریت مدرسه هیچ وقت متوجه نشد که چرا این چند نفر تاکید دارند که "چند نفر" باشند و در نهایت هم تصمیم گرفت که "سمت" مشاور را به "یک" نفر از آنها بسپارد. به نظر شما چرا "چند نفر"؟ 1. چون این چند نفر با هم رفاقت دیرینه داشتند. 2. چون مشاوره خیلی کار داشت. 3. خانه شان. 4. چون همه می خواستند از حقوق و مزایای بالای مشاوره بهره مند گردند. واقعیت این بود که این چند نفر، نه خودشان و نه هیچ "نفر" دیگری را، دارای "لیاقت" راهنمایی نمی دانستند. حقیقت یک چیز است، یک چیز خیلی واحد. ولی هیچ "نفر" از کسانی که این چند نفر می شناختند نمی توانست اینقدر خق باشد. پس تصمیم گرفتند چند نفر باشند. که چند حرف بزنند. که حرف خودشان را بزنند. و درود بر کسی که حقیقت را از میان این تشویش می یافت و اختیار می کرد. این اختیار وظیفه این چند نفر نبود، مگر برای خود خودشان که به بقیه ربطی ندارد. و هیچ کس مسئول آنچه دیگری اختیار کرده نیست و نخواهد بود. حقیقت خیلی واحد است، و در نهایت سادگی. ولی وقتی ذهن ناقص و مشوش ما چیزی از آن می یابد لاجرم پیچیده اش می کند. وقتی قرار باشد پیچیده ای را که گمان می کنید رنگی از آن سادگی و وحدت دارد به کسی بگویید، مجبور می شوید بپیچید. یک دانش آموز هیچ وقت این پیچیدن شما را نمی فهمد، شاید چون هنوز خودش نپیچیده. چون هنوز یکرنگ تر است. هنوز ... شاید لازم باشد زمانی گپی دوستانه با او بزنید، زمانی دیگر نصیحت کنید، زمانی دیگر مواخذه اش کنید، و زمانی دشنامش دهید. دانش آموز این همه را نمی فهمد. نمی تواند پای گپ دوستانه کسی بنشیند که دیروز مواخذه اش کرده. و از کسی که لحظه ای پیش دشنامش داده نصیحت نخواهد شنید. این چند نفر از آنجا که اینها را می دانستند هر کدام بخشی از این داستان را به عهده گرفتند، بسته به اینکه از عهده کدام بهتر بر می آمدند. ار اینجاست که اگر میان دشنام من و نصیحت صابر و گپ و گفتگوی حجت و چوب مشاور شریف و نامه عمو نوروز و صدای "سلام بچه ها"ی پیک نوروزی و ... فاصله ای هست، چیزی جز دلخواه این چند نفر نبوده و نیست. اینکه توی دانش آموز فقط دل به چوب مشاور بسته بودی یا نامه به عمو نوروز، گناه از من و دیگران نیست. قصد این ندارم که از جانب بقیه آن چند نفر اراجیف ببافم. و هر چند خوش ندارم از واگویی هر چه قبل از این گفته ام، دوباره ،برای شمایی که انگشت اتهام به سمت من و دوستانم و دوستم که به حق از عمرش برایتان خرج کرده گرفته اید و آنچه نفهمیده اید را به جای ذهن مشوش و پیچیده و در عین حال ابتدایی و ناکارامد خودتان از گذشته ای که کم از آن فهمیده اید سراغ می گیرید، مرور می کنم. در همان روز اول؛ روز معارفه. چند چیز را از چند نفر نفهمیدید: شما، دانش آموز نخبه و پخ این مملکت، قبل از هر چیز امید می خواهید. امید است که شما را، و ما را، حرکت می دهد. پس کسی قبل از هر چیز به شما خوش آمد گفت و نوید داد که چه در شما نهفته است و از آن بیشتر نیاز به آشکار شدن آن. و این نیاز بیش از اینکه نیاز معلم و ولی و مملکت باشد، نیاز خود شماست به یافتن و یافته شدن. و به یاد دارم شور و شوق را در میانتان وقتی این را می شنیدید. و کسی، من، پس از آن دشنامتان داد! مبادا که غرور آنچه را که می خواهد شکوفا شود قبل از آشکار شدن بپوساند. دشنام من هشداری بود به آنهایی که خودشان را، و دیگران را، برای خودشان و به راه خودشان می خواهند. و قرار بود به شما گوشزد کند که تا اخر در کنار "دیگران" زندگی خواهید کرد. چه شما تیزهوش باشید و دیگران کودن. چه شما قدیس باشید و دیگران مظهر تباهی. و باز به یاد دارم، و به یاد داریم، آنهایی را که از شدت حیرت از این دشنام نا به هنگام در چشمانشان اشک حلقه زده بود. و باز پس از آن کسی به شما اعتماد به نفس داد. که ادامه بدهید. که نمانید. که ایمان داشته باشید. و بعد دیگر کسی چیزی به یاد نیاورد... حقیقت یک چیز است، و فقط یک چیز. اگر من و شما راهی به آن نداریم از قامت ناساز و بی اندام خودمان است. آنقدر از آن می فهمیم که می توانیم. بیشتر از آن هم بر دوشمان نگذاشته اند. ولی اگر نفهمیم که بیشتر از این نمی فهمیم و نمی فهمند کلاهمان پس معرکه است. فقط اگر سرابی را که به جای حقیقت گرفته ایم جدی بگیریم همینجا می مانیم و می میریم و می پوسیم. حقیقت یک چیز است و فقط یک چیز. همه اینهایی که من و تو فکر می کنیم حق است و حقیقت اصلا نمی توانند باشند. چون این همه اند. یعنی یکی نیستند. فقط باید بفهمیم که اصالتی ورای همه اینها هست و همه اینها بازتاب آن اصالت است در ذهن کج و کوله و مشوش و پیچیده ما. اما هر چه هست حقیقت نیست. آنهایی که به یاد نمی آورند یا اصلا نبوده اند که به یاد بیاورند می توانند بروند و نگاهی به آنچه از اردوی اصفهان-شهرکرد به جا مانده را ببینند. وقتی من از غاری که از زیز تمام رشته کوه زاگرس می گذشت تا به ساوه برسد (!) و سردار اسعد و سربازانش در عبو از این غار از شدت تاریکی نیمه کور شدند صحبت می کردم و سعی می کردم که حتی لبخند هم نزنم. وقتی نوشته جلو در غار را ( که همه می توانستند بروند و بخوانند!) به عنوان سند همه مزخرفات ارائه کردم و هیچ کس (حتی یک نفر از شما) زحمت خواندن آن را به خود نداد که بفهمد یک کلمه از آن همه حرف راست نبوده و همه به سادگی باور کردند که غاری که می دیدند به سختی از سی متر تجاوز می کرد در گذشته مسیر شهرکرد به تهران را سیصد کیلومتر کوتاه می کرده است! و اینکه چند هزار سرباز در چند هفته از آن گذشته اند تا به تهران برسند و مشروطه کنند!! و به یاد دارم پس از آن چگونه در اوج گرما و تشنگی قمقمه های آب و ظرف آب معدنی خود را خالی می کردید که از "شیر کوهرنگ" که از دل کوه می جوشید و همه خواص آن مانند شیر و چه بسا مفیدتر و مغذی تر بود پر کنید. و آنهایی را هم که گفتند قبل از این هم شیر کوهرنگ خورده اند هنوز به خاطر دارم. و اینکه چقدر عصبانی و ناراحت بودید وقتی رسیدید و جز آب چیزی نبود. ما می دانستیم که به شما دروغ می گوییم. این دروغ ها آنقدر خنده دار هستند که احتمالا الآن دارید به خودتان می قبولانید که اگر آنجا بودید امکان نداشت باورشان کنید. حتی اگر آنجا بوده اید و باور هم کرده باشید الآن دارید پیش خودتان انکار می کنید. شاید هم ما را مقصر بدانید. که راهی برای دانستن حقیقت نداشته اید و به آنچه ما می گفتیم "باور داشتید" و "اعتماد می کردید". آیا این باور و اعتماد در جایی که با ساده ترین و پایه ترین مفاهیم عقلی در تضاد است قابل قبول است؟ آیا در جایی که متن مرجع روی دیوار غار حجاری شده سخنان من قابل استناد و اعتماد است؟ اینجا هم نفهمیدید. نفهمیدید که ما حقیقت نیستیم. آنچه ما می گفتیم و بودیم تمام تلاش ما بود برای رسیدن به حقیقت. حتی خود چند نفر هیچگاه در مورد همه چیز اتفاق نظر نداشتند. چطور ممکن بود که خودمان همه چیز را باور کنیم؟ چنان که من هیچ چیز را متقن نیافته ام. و شما اگر بودید و دیدید، باید می فهمیدید که وظیفه شما "اطاعت" از آنچه ما می گفتیم بود در جایی که حکم ما مشروع بود. ما هیچ وقت از شما نخواستیم آنچه را می گوییم و هستیم "ایمان" داشته باشید. چون ما همینیم که هستیم. پیچیده و مشوش. قضیه شیر کوهرنگ و غار سردار اسعد بختیاری شاید می توانست برای آنها که می فهمیدند اتمام حجت باشد. ولی تا آنجا که چشم من دید، این هم فراموش شد. مانند قبلی. از این قبیل نفهمیدن ها زیاد سراغ دارم ... بروید و پیک شادی سال سوم تان را ورق بزنید. به جای نامه یک گفتگوی دو نفره برایتان نوشته بودم. گفتگوی دو معلم، من و دوست قدیمی ام حمید حجت. بعضی ها خیال کرده بودند من در طول گفتگو سعی کرده ام افکار دوست قدیمی ام را اصلاح کنم! نمی دانم کسی به این فکر کرد که "گفتگوی دو معلم در مورد اینکه دانش آموز در مدرسه و از معلم چه چیزهایی را باید یا بگیرد و از چه طریقی" به دانش آموز چه ربطی دارد. تنها هدف من از نوشتن آن گفتگو برای شما این بود که در پایان سه سال همراهی، یک بار با خود مرور کنید که چه چیزهایی از ما یاد گرفته اید و چه تاثیراتی، چه آگاهانه و چه ناخودآگاه، از ما و محیط مدرسه پذیرفته اید. و اینکه چه چیزهایی را نباید یاد می گرفته اید و چه تاثیراتی را نباید می پذیرفتید. یا چیزهایی که به هر صورت قرار نبوده یاد بگیرید. یا اینکه خیال می کنید یاد گرفته اید ولی به مزحکانه ترین صورت ادایش را در می آورید. این یکی را نمی دانم چند نفر اصلا حوصله کردند بخوانند و چند نفر فهمیدند. ولی به نظر می رسد این هم فراموش شده... یادم می آید در اردوی قزوین به چند نفر که گرم بحث بودند گفتم که نمی فهمند. گوشزد کردم. خیلی بد است که آدم نفهمد که ممکن است نفهمد. یادم می آید آنقدر ناراحت شده بودند که صابر و حسینی دلداریشان می دادند. من در یادمان چیزی ننوشتم. کسی به من خبر نداد. ناراحت شده بودم. الآن خوشحالم. حقیقت یک چیز بیشتر نیست و دست کمتر کسی هم به آن می رسد. از این نمی توان زیاد ناراحت بود. باید رفت و تلاش کرد. ولی چیزی که من را ناراحت می کند این است که ما زود فراموش می کنیم. قطعه های کوچکی از حقیقت را که می یابیم به جای آنکه به هم بچسبانیم که شکسته و بسته هم که شده به چیزی شبیه آن حقیقت واحد برسیم، گم شان می کنیم. و چقدر زود فراموش می شوند. هنوز یادم می آید، شاید چون هنوز چیزی از آن نگذشته، که وقتی اولین بار به وبلاگ لعنتی شما نگاه کردم و محتوایش را دیدم حس کردم چیزی دارد در آن می گندد. بوی تعفن اش بلند شده بود و نشسته بود سر وبلاگ: مرامی و دوستانه ای، با اتحاد! یادم می آید که به علی اصغر توصیه کردم آنجا چیزی ننویسد، اگر هم قصد نوشتن دارد حداقل یک جای دیگر "هم" بنویسد. گفتم این جمع هویت ندارد. یادم می آید چند ماه بعدش برایتان نوشتم. نوشتم که خیلی پوچید. نوشتم که یک سری واژه دستمال شده را علم کرده اید که جای خالی همه چیزی را که ندارید پر کند. یادم می آید که چند نفر عربده کشان آمدند برای دفاع از آرمان های بلندی که در سایه آن اتحاد و مرام و دوستی می جستند. خودشان هم البته نمی دانستند چه آرمان های بلندی. و احتمالا خیال می کردند هر چیزی که بلند باشد خوب است. اسمهایشان مهم نیست، ولی امروز زیر علم یکی دیگر سینه می زنند. این همه را برای این دوباره نوشتم که ما "چند نفر" بودیم. چیزی که من گفته ام از چیزی که صابر و میرزایی و میرزایی و شریف و حجت و ... گفته اند جدا نیست. ممکن است گفته هم را تائید نکنیم که هیچ، جدل هم سر آن داشته باشیم. مهم این است که ما پذیرفتیم با همه اختلاف نظر ها، همه نظرمان را به شما بگوییم که بعدها محکوم نشویم به اینکه نگذاشتیم همه حرفها را بشنوید. بعد به شما نشان دادیم که مطلق نیستیم. و اینکه چقدر ممکن است باور کردن آنچه غیر حقیقت است آسان باشد، حتی برای خود ما. و بعد گفتیم که خودتان هم بروید و ببینید که چه به سرتان آمده، که همه چیز در ید قدرت ما نبوده و چه ما اشتباه کردا باشیم و چه شما نفهمیده باشید در نهایت اختیار با شماست. و گوشزد کردیم ... بارها و بارها. این ها شاید از لسان من با تندی شنیده شده باشد و از زبان دیگری شاید به صورت دیگر. مهم این است که آنچه تکلیف ما بوده به بهترین نحوی که در توان ما بوده انجام شده. دیگر اینکه شما چه می کنید ... بر عهده خودتان. اگر حس می کنید که می خواهید بفهمید بدانید که هبچ وقت کسی را نخواهید یافت که آن قدر فهمیده باشد که به شما هم بفهماند. اگر هم جایی چنین کسی باشد من و شمای نفهم از کنارش رد می شویم و نمی فهمیم که لیاقتش چقدر است. خودتانید و خودتان. این جمع بستن صرفا جهت احترام بود. خودت هستی و خودت. و قبل از هر چیز بفمید که چقدر نمی فهمید. این ها را برای آنهایی نوشتم که هنوز احساس می کنند. هنوز لمس نشده اند. به آنها که امروز غرور وجودشان را گرفته، چنان که همه قمقمه هایشان را تا ته خالی کرده اند که از شیر کوهرنگ پرش کنند (انشاءالله که حداقل برسند به این آبشار و تونل لعنتی که شاید بفهمند، هرچند شاید آب را ببینند و بخورند و از سر لجاجت یا شاید حماقت باز هم بگو یند شیر است)، آنها که دلشان را با چند واژه نخ نما شده، آن هم با تعاریف من درآوردی و نا مفهوم خودشان، آن چنان خوش کرده اند که جلوتر از دماغشان را نمی بینند کاری نداشته ام. به قول یکی از رفقا مجادله با اینها مثل شاشیدن به زمین سفت است. ترشح می کند. شاید مثل خیلی قشنگی نباشد، ولی این چند وقته به صورت های مختلف زیاد مجبور شده ام از آن استفاده کنم. برای خودتان بسم الله بگویید و بروید دنبال کار خودتان (و باز هم بی جهت جمع بستم، فقط برای احترامی که هنوز برای حفظش کمی ارزش قائلم). text/html 2008-05-23T03:18:19+01:00 fine.mihanblog.com MM علی دایی http://fine.mihanblog.com/post/107 <p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;line-height:115%;" lang="FA">تیم ملی ایران به سرمربیگری علی دایی با لباس هایی که توسط شرکت پوشاک علی دایی تهیه شده بود، توانست تیم سایپا به سرمربیگری علی دایی را در استادیوم بیست هزار نفری علی دایی در شهر اردبیل زادگاه علی دایی شکست دهد. در این بازی تماشاگران پیوسته علی دایی را تشویق می کردند.</span></p> text/html 2008-05-17T21:15:23+01:00 fine.mihanblog.com MM Thanks http://fine.mihanblog.com/post/106 از آقای افشین قطبی تشکر می کنم که بعد از مدت ها من را هیجان زده کرد. باعث شد که داد بزنم و به هوا بپرم و خوشحال بشوم. و خیلی چیزهای دیگر!